اشعار مسعود اصغرپور

دکتر مسعود اصغرپور متولد 19 مهر 1357 در استان ساری می باشد . ایشان فارغ التحصیل رشته پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی مازندران است و در حال حاضر در استان ساری زندگی می کند . این شاعر عزیز به عنوان پزشک خانواده در شبکه بهداشت و درمان قائمشهرمشغول به کار است . شعر را از سن 12 سالگی شروع کرد و به دلایل شخصی 4 سال شعر گفتن را ترک نمود و تمامی اشعار گذشته خود را نابود کرد تا اینکه جرقه ای در زندگی او باعث شد شعر گفتن را آغاز کند .





در سفره ی ما 

نان اگر نیست 

نفت هست ....

یک نان کپک زده 

که از ما سیر است

ما شاد نشسته ایم بر سفره شام 

چشمان مامان

همچو پدر دلگیر است 

ماندم که چه رازی است 

در سفره ی ما 

هر وقت غذا کم است 

مادر سیر است...


مسعود اصغرپور







کاش می فهمیدی...!

کاش می دانستی...!

نفسی نیست به تو هدیه کنم...!

همه ی میراثم

خانه باغی است

پدرداد به من

باغ کاکتوسی که

بی نهایت زیباست

آه ...!

در باغ ما

عشق با نغمه ی کرکس

چه شور انگیز است

همدم خلوت این باغ کلاغی زیباست

واقعا بوی لجن

برکه ی خوشبختی را

چه معطر دارد

بلبل از این همه شادی

پر خود بشکست

کاش می دانستی...!

کاش می فهمیدی...!

نفسی نیست به تو هدیه کنم...!

اندر این باغ بهشت

آرزوی من تنها

فقط کبریت است....


مسعود اصغرپور





در کلاس

تخته ی سبزوکهنه ی مکتب ما

ضجه می کرد

چو گچ بر بدنش خط می زد

ناله اش داغ مرا تازه نمود شاید گچ

دست رد بر خط آن سینه ی ممتد می زد

گفتمش ضجه ات از چیست

چنین می نالی ؟

گفت : در باغ پر ازعشق درختی بودم

بلبل اندر چمنش

طعنه به بربط می زد

آهم از زخم تبر نیست

که این... روزم گشت

آه زان کودک شوخ است

که از شاخه ی من

تیرکمان ساخت و سنگ


مسعود اصغرپور






من امشب

بغض هایم را

به دلالی آهی و

به نرخ قطره ای اشک

مفت

به کنج دیده ی غم دیده

بر چوب حراج ناشکیبایی هجران

می فروشم تا

تو یک لحظه

نظر بر گونه ی خیسی کنی

کاین اشک حیران را

به چند ثانیه مهمانی

نمک گیر غبار شور خفته

بر کویر صورت پر شعله می دارد

که شاید گریه نوشیدن

به لبهایم حرام آید

مگر این سینه ی پردرد

از این بیهوده نوشیدن بیاساید


مسعود اصغرپور





من امشب درد خود

بر گوش نی خواندم

مگر او راز من گوید

مگر اسرار من

بر خلق بی احساس

دمی با آه دل خواند

دمی با نای نی گوید

ولی افسوس این نی را

لهیب شعله ی عشقم

بسوزاند و دو مشتی

خاک و خاکستر

نمودش

عشق باز هم

در دل بیچاره پنهان ماند

بلی اسرار دل

در سینه ام جا ماند


مسعود اصغرپور





من به کوی تو پریشان بودم

کوچه ی حسرت و نا امیدی

تو از آن پنجره ی بی دردی

هیچ احوال مرا پرسیدی

گرچه دزدیده نگاهت کردم

تو نگاه از مژه می دزدیدی

در خیابان تو لنگان بودم

تو به لنگیدن من خندیدی

کاش یک لحظه به جای خنده

کفشهای منو می پوشیدی


مسعود اصغرپور





کاش تک شاخه گل نرگس باغ

اینچنین جامد و پژمرده نبود

کاش بلبل

به سلامت شدنش

دو خطی نسخه

به گلبرگ می زد

کاش در چاره ی بهبودی او

رو به قبله دعایی می کرد

با نم شبنم دوشینه ی گل

محض اخلاص

وضویی می ساخت

رو به نرگس نمازی می خواند

کاش در بدو عبادت می شد

بی تشهد

سلامی هم داد


مسعود اصغرپور

اشعار محمدرضا عالی پیام

زندگینامه از زبان خودش : پروفسور ثقه الاسلام تیمسار دکتر حاج سید مهندس محمد رضا خان رو خوب میشناسم . بچه ناف تهرونه . تو محله گذر لوطی صالح به دنیا اومده و تو صامپزخونه مدرسه رفته و تو خیابون میتی موش (شاپور) بزرگ شده . با این که دیپلم ریاضی داشت ، خدا زد پس کله اش و رفت دانشگاه هنرهای زیبای دانشگاه تهران . با این که رشته ی تحصیلی اش گرافیک بود ، باز خدا زد پس کله اش و سر از سینما در آورد . تا حالا هم دوازده تا فیلم سینمایی و سریال به عنوان بازیگر ، طراح صحنه و لباس ، فیلمنامه نویس ، مجری طرح ، کارگردان وتهیه کننده تو کارنامشه . به علاوه ی هفتاد هشتاد تا فیلم مستند صد من یه غاز . چند سالی یه که مرتکب شعر می شه ، اونم شعر طنز وهالو تخلص میکنه . این آقا با این قد قواره اش ، گذشته از اون که عضو کانون فیلمنامه نویسان سینمای ایران ، عضو شورای مرکزی و دبیر انجمن تهیه کنندگان مستقل سینمای ایران ، انجمن صنفی شرکت های تبلیغاتی و عضو دایمی آکادمی داوری خانه سینما ست ، عضو چند انجمن ادبی هنری تهرون هم هست . حالا بگذریم که مدیر عامل موسسه مینا فیلم و با حفظ سمت ، مدیر مسئول موسسه تبلیغاتی دایره مینا هم هست . روده درازی نکنم . شعراش رو بخونین تا بفهمین چه معجونیه .





کودکی کنجکاو می پرسد:

 ایها الناس ، عشق یعنی چه؟

 

دختری گفت: اولش رویا

 آخرش بازی است و بازیچه

 

مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و ز خم و تاول کف دست

 

پدرش گفت: بچه ساکت باش

 بی ادب ، این به تو نیامده است

 

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

 سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

 

در کلاس سخن معلم گفت:

 عین و شین است و قاف ، دیگر هیچ

 

دلبری گفت: شوخی لوسی است

 تاجری گفت : عشق کیلو چند؟

 

مفلسی گفت: عشق، پرکردن

  شکم خالی زن و فرزند

 

شاعری گفت: یک کمی احساس

 مثل احساس گل به پروانه

 

عاشقی گفت: خانمان سوز است

 بار سنگین عشق بر شانه

 

شیخ گفتا: گناه بی بخشش

 واعظی گفت : واژه بی معناست

 

زاهدی گفت: طوق شیطان است

 محتسب گفت: منکر عظما است

 

قاضی شهر عشق فرمود

 حد هشتاد تازیانه به پشت

 

جاهلی گفت: عشق را عشق است

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

 

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

 یعنی آواز آن ز دور خوشست

 

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

 یعنی از دور کن بر آتش دست

 

چون که بالا گرفت بحث و جدل

 بین آن قیل و قال من دیدم

 

طفل معصوم با خودش می گفت:

 من فقط یک سوال پرسیدم !


محمدرضا عالی پیام (هالو)






من شنیدم که شیخ دانایی  

چون وصیت نمود با فرزند

 

گفت این نکته ی حکیمانه

داد از روی تجربه این پند :

 

کای پسر ، هر کجا شنیدی تو

عده ای بانگ «یا علی » گویند

 

زود بگریز ، چون که بی تردید

باری افتاده و کمک طلبند

 

لیک بر عکس ، هر کجا دیدی

گشته فریاد «یا حسین» بلند

 

خویش را جا کن و برو داخل

که پلو با خورشت قیمه دهند


محمدرضا عالی پیام (هالو)








دوستی داشتم لرستانی

یار دیرینه ی دبستانی

 

دیدمش بعد سالیان دراز

همرهش چار زن همه طناز

 

مات و مبهوت گشتم از حالش

که لری آهوان به دنبالش

 

گفتمش: چهار زن ؟ خدا برکت !

تو چگونه کنی ز جا حرکت

 

گفت : این کار ماجرا دارد

هر یکی حکمتی جدا دارد

 

اولی را که هست خوشگل و ناز

من گرفتم ز خطه ی شیراز

 

تا که شب ها قرینه ام باشد

سر او روی سینه ام باشد

 

بهر اوقات روزهایم نیز

زن گرفتم ز خطه ی تبریز

 

چون زن ترک ، خوش بر و بازوست

خانه دار و نظیف و کد بانوست

 

دست پختش که محشر کبراست

بهتر از آن سلیقه اش ، غوغاست

 

ظرف یک سال بسته ام بارم

چون زنی هم ز اصفهان دارم

 

کشد از ماست تار مویی را

یادمان داده صرفه جویی را

 

درکم و بیش اوستاد است او

متخصص در اقتصاد است او

 

بس که در اقتصاد پا دارد

بی گمان فوق دکترا دارد

 

زن چارم که ختم آنان است

شیری از خطه ی لرستان است

 

گفتمش با وجود آن سه هلو

زن چارم برای چیست؟ بگو

 

گفت گهگاه بنده گشتم اگر

عصبانی ز همسران دگر

 

آن زمان جای آن سه تا بی شک

این یکی را کشم به زیر کتک


محمدرضا عالی پیام (هالو)









خواب دیدم شیخ سعدی آمده روی زمین

 صد گره بر ابروان ، چین و شکن ها برجبین

 

ایستاده در صف مرغ و کوپن را می فروخت

 ناسزا می گفت باری بر زمان و بر زمین

 

گفتمش : چونی برادر ، باغ شیرازت چه شد؟

 گفت : دارای یک اتاق ارزان و مستاجر نشین

 

گفتم: آیا هیچ اوضاعی چنین را دیده ای

 در عراق و هند و شامات و حلب ، یا روم و چین

 

اشک از دیده فشرد و خون دل را قورت داد

 آه جانسوزی کشید و گفت با لحن حزین

 

زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار

 در خیال کس نیامد کان چنان گردد چنین

 

رفته بودم تا گلستان را کنم تجدید چاپ

 گفت با من یک جوان هجده ساله سنین

 

اولا درسیرت شاهان چرا گفتی سخن

  ثانیا عشق و جوانی چیست ای پیر لعین

 

باب درویشان ببند و باب تسلیم و رضا

 یا قناعت یا تواضع یا توکل را گزین

 

گفتمش آهسته آی سعدی سواری پیش کش

 همچو هالو خویش را محکم بنه بر قارچ زین


محمدرضا عالی پیام (هالو)






نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

 دیدم به خواب حافظ ، توی صف اتوبوس

گفتم: سلام خواجه ، گفتا علیک جانم

 گفتم : کجا روانی ؟‌ گفتا : خودم ندانم

گفتم : بگیر فالی ، گفتا نمانده حالی

 گفتم : چگونه ای ؛ گفت: در بند بی خیالی

گفتم که : تازه تازه شعر و غزل چه داری

 گفتا که : می سرایم شعر سپید باری

گفتم : ز دولت عشق ؟‌ گفتا که : کودتا شد

 گفتم : رقیب ؟ گفتا :‌ بدبخت کله پا شد

گفتم : کجاست لیلی ، مشغول دلربایی؟

  گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو  ز خالش آن خال آتش افروز

 گفتا : عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم : بگو  ز مویش ، گفتا که مش نموده

 گفتم : بگو  ز یارش ، گفتا : ولش نموده

گفتم: چرا‌ ؟ چگونه ؟ عاقل شدست مجنون؟

 گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش؟

 گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم : بگو  ز ساقی حالا شده چه کاره

 گفتا : شدست منشی در توی یک اداره

گفتم : بگو  ز زاهد آن رهنمای منزل

 گفتا که دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها

 گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم : بکن ز محمل یا از کجاوه یادی

 گفتا :‌ پژو دوو بنز یا گلف تک مدادی

گفتم که :‌ قاصدت کو؟  آن باد صبح شرقی

 گفتا که : جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره

 گفتا :‌ به جای هدهد د یش است و ماهواره

گفتم :‌ سلام ما را باد صبا کجا برد

 گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟

گفتم : بگو  ز مشک آهوی دشت زنگی

 گفتا که :‌ ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه ای حسابی

 گفت : آن چه بود از دم گشته چلو کبابی

 گفتم : بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان

 گفتا :‌ نمی هراسی از چوب پاسبانان

گفتم : شراب نابی تو دست و پات داری

 گفتا : به جاش دارم وافور با نگاری

گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها

 گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟

 گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی


محمدرضا عالی پیام (هالو)







خاخامی و کشیشی و شیخی خدا پرست

 بودند همسفر همه همراه کاروان

 

در بحث و گفتگو که چه سان خرج می کنند

 صدقات و نذر و وقف و وجوهات بیکران

 

خاخام گفت: روی زمین می کشم خطی

 پول و طلا و نقره بریزم به روی آن

 

در سمت راست آن چه که آمد از آن من

 درسمت چپ از آن خداوند لامکان

 

گفتا کشیش: من بکشم گرد ، دایره

 وان گاه پول صدقه بپاشم در آن میان

 

بیرون دایره ، ز برای من و عیال

 در مرکز آن چه ماند ، برای خدایگان

 

شیخ از چنین مهاجه آشفت و نعره زد

 ای لعنت خدا به شما ، ای حرامیان

 

دست طمع دراز به آتش نموده اید

 دوزخ گشوده بهر شما معده و دهان

 

مال خداست آن چه که انفاق می شود

 او مالک است و رازق روزی انس و جان

 

ما بندگان بی سر و پا را نمی سزد

  بیت المنال و مال خدا را چپو چپان

 

تصمیم از آن اوست که روزی به ما دهد

 یا نعمتش دریغ نماید ازین و آن

 

عیسی به دین خویش و موسی به دین خویش

 باشد درست لیک نه از بهر آب و نان

 

آن دو ازو سوال نمودند شیخنا

 پس شیوه ی تو چیست ؟ بگو  از برایمان

 

گفتا که: من به عرش بپاشم هر آن چه هست

 وانگاه گویم ای ملک الملک و المکان

 

این ها همه از آن تو باشد بدون شک

 بردار هر چه را که بود میل تو در آن

 

سهم من است هر چه که برگشت بر زمین

 سهم خداست آن چه بماند در آسمان

 

هالو در این میانه سر ماست بی کلاه

 باور نمی کنی ،‌ برو تاریخ را بخوان


محمدرضا عالی پیام (هالو)






آدمی می شناسم از دوزخ 

خوف و تشویش دارد و من نه

 

بس که می ترسد از عذاب خدا 

هول از آتیش دارد و من نه

 

دائما ذکر گوید و ، تسبیح  

در کف خویش دارد و من نه

 

قلبی آکنده از خدا و سری 

باطل اندیش دارد و من نه

 

بس عجول است در رکوع و سجود 

 گویی او جیش دارد و من نه

 

تا رسد ز آسمان به او الهام  

دو سه تا دیش دارد و من نه

 

گوئیا با خدا بُود فامیل 

او که این کیش دارد و من نه

 

بهر ماموریت ز بیت المال 

هی سفر پیش دارد و من نه

 

توی هر شهر از بلاد فرنگ 

 قوم یا خویش دارد و من نه

 

برنگشته ز انگلیس هنوز 

سفر کیش دارد و من نه

 

بهر حج تمتع و عمره 

کوپن و فیش دارد و من نه

 

زندگی تخته نرد اگر باشد 

او دو تا شیش دارد و من نه

 

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ 

توی تجریش دارد و من نه

 

در دزاشیب باغ و در قلهک  

خانه از خویش دارد و من نه

 

یازده تا عیال ، صیغه و عقد 

 بی کم و بیش دارد و من نه

 

گر چه با گرگ ها بود دمخور 

ظاهر میش دارد و من نه

 

دانی او این همه چرا دارد ؟ 

 چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو 

سخنش نیش دارد و من نه


محمدرضا عالی پیام (هالو)







امروزه رسد مقصد، آن بار که کج باشد
بفروش حقیقت را ، رو پیرو باطل شو

گر مسئله ای مشکل دامان تو را چسبید 
یا مسئله را ول کن ، یا آن که خودت ول شو

کس قدر نمی داند باران عطوفت را 
رو سنگ بلا باش و بر جامعه نازل شو

جایی که محبت را یک جو نخرند از کس
یا هیتلر و چنگیز ، یا اصغر قاتل شو

خواهی که تو را عزت ، حاصل شود و شوکت
یا ال کن و یا بل کن یا ال شو و یا بل شو

تا چند کنی سینه ، چاک از بر این و آن 
هر سوی که باد آمد آن سو متمایل شو

امروزه هنرمندی یک پول نمی ارزد 
یا عاطل و باطل شو یا باطل و عاطل شو

وقتی نکند فرقی ...وز خر  و  توت تر
قند از چه شدی آخر ؟ رو  زهر  هلاهل  شو

گیر خیر ندیدی تو از خال به رخ بودن 
چون هر دو سیه باشد ، رو دانه ی فلفل شو

بازار دل و دلبر ، آشفته و خر تو خر 
تا دل نربایندت ، خود راهزن دل شو

تا راه بیابی در عمق حرم خاتون 
خواجه نتوانی شد ، رو نوکر منزل شو

در کشمکش دنیا ، هی شل کن و سفتش کن
گه ساده شو و گاهی ، پیچیده و مشکل شو

فهمیدن اگر جرم است ، جایش دو سه تا نقطه
خود را به نفهمی زن ، یا خل شو و یا چل شو

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
گو دار بزن خود را ، یا زیر دو تن گل شو

خواهی بزنی نقبی در سینه ی مهرویان 
از علم گریزان باش ، با پول مقابل شو

گر اذن دخولت نیست در انجمن خوبان 
دلگیر مشو هالو تو سر زده داخل شو 

محمدرضا عالی پیام (هالو)





ای خردمند عاقل و دانا
قصه ای نغز و تازه بر خوانا

گربه ای لاغر و مفنگی و خرد
رفت بهر شکار موشانا

از قضا راه به سوی مطبخ برد

مطبخ زاهدی مسلمانا

دید آن جا به آشپزخانه

نعمت ایزدی فراوانا

یک طرف مرغ و ماهی و تیهو

یک طرف شامی و فسنجانا

ته دیگی خورشت قیمه پلو

توی تابه کباب بریانا

در تعجب ز مطبخ زاهد

آن ز دنیای دون گریزانا

آن چه گفت از بهشت با مردم

کرده در کنج خانه انبانا

زاهد ار سیر شد کند تفسیر

سوره ی مائده به قرآنا

الغرض گربه ی گرسنه شکم 
تیز بنمود چنگ و دندانا

خیز برداشت سوی بوقلمون 
شیرجه روی مرغ بریانا

                    ***

بعد ازآن صبح و عصر و شام و سحر

رفت آن جا که به سان مهمانا

زاهد از دست گربه در تشویش

گربه در حق او دعا خوانا

تا که طاقت زدست زاهد شد

چاره ای کرد نامسلمانا

مکر اندیشه کرد و دام نهاد

گربه در دام زهد زندانا

التماسید و لابه آغازید

کای مسلمان زاهد دانا

به عبایت قسم که گه خورده ام

گر غذای تو خورده ام جانا

زاهد از حال او به رحم آمد

چون که دیدش پریش و گریانا

گفت این بار از تو می گذرم

شرط آن که روی ز تهرانا

گر ببینم تو را دگر باره

شوی از زندگی پشیمانا

می نمایم حلال و می خورمت

به خداوند حی سبحانا

گربه این قول باورش آمد

لرزه افتاد بر تن و جانا

رفت بیرون زخانه ی زاهد

خیس و آلوده کرده تنبانا

                    ***

در رهش گربه ای جهان دیده

پیر و فرزانه و سخندانا

پیش آمد ز راه دلجویی

کی فدای تو هم سر و جانا

چیست این حالت پریشانی ؟

تو سلاله بری ز شیرانا

بچه ی گربه راز افشا کرد

قصه از ابتدا به پایانا

گفت: ترسم که بیندم زاهد

در پس کوچه یا خیابانا

پس حلالم نموده میل کند

همچو مرغی به سیخ بریانا

گربه ی پیر گفت:فرزندم

از چه ترسانی و هراسانا

دل قوی دار و خاطر آسوده

بی خودی گشته ای پریشانا

که حرام است گربه تا به ابد

بهر شیخ و عوام و خاصانا

هر کسی غیر از این به تو گفته

بوده فردی جهول و نادانا

یا که مستی نموده گه خورده

گه فراوان خورد مستانا

گربه ی مضطرب بسی خندید

زین سخن شاد گشت و خندانا

فارغ از هر بلا سوی مطبخ

پشت پا زد به عهد و پیمانا

دلش آسوده خاطر از زاهد

عهد با او به طاق نسیانا

***

بشنو از زاهد خدانشناس

زیر پا له نمود وجدانا

تله ای ساخت از نخ تسبیح

دام گستر چو عنکبوتانا

از همان دام ها که می بافید

هر زمان از برای خلقانا

تا شبی تار و تیره چون دل شیخ

گربه زنجیر شد به زندانا

زاهد از شدت غضبنا کی

نعره ای زد چو شیر غرانا

گفت با لحن دلخراش و مهیب

گوش از نعره اش خراشانا

که : نگفتم مگر نیا این جا

گر بیایی شوی پشیمانا

من نگفتم حلال می کنمت

بعد از آن می کشم به دندانا

گربه خمیازه ای کشید و بگفت

که : تو هستی ز خالی بندانا

من حلال و حرام می دانم

حکم شرعی همیشه یکسانا

شد حرام خدا ، حرام ابد

تا ابد هر زمان و دورانا

حاضرم با تو بحث فقه کنم

این من و این تو ، گوی و میدانا

زاهد این گفته اش گران آمد

گفت : ای فسقلی نادانا

تو به من شرع می آموزی؟

گربه ی مردنی ، مفنگانا

                    ***

بعد از آنش درون گونی کرد

سر گونی طناب پیچانا

رفت بیرون زشهر و آبادی

راه کج کرد در بیابانا

یک دو روزی پیاده ره پیمود

گاه ورزیده ، گاه لنگانا

عاقبت خسته و گرسنه فتاد

جان به لب ، لب رسیده بر جانا

در کیسه گشود  و با گربه

این چنین گفت زاهد دانا

اینک این ما و دشت لم یزرع

نه غذا و نه آب و نه نانا

دل به مرگ از کجا رسد مددی

کو خوراکی برای انسانا

حالی از بهر سد جوع حقیر

تو حلالی چو شیر پستانا

شد ضروری اباحه ی محظور

حکم حلیت اکل میتانا

فمن اضطر مخمصه برخواند

لاجناح علیه گویانا

پاره ی سنگ را اجاقی کرد

آتش از بوته ی مغیلانا

برکشیدش به سیخ و کرد کباب

سر و دستان و سینه و رانا

خورد و آروغی از برایش زد

بعد از آنش خلال دندانا

                    ***

 این حدیث از برای آن گفتم

تا کنم حجت خود اعلانا

که بترسید و فاصله گیرید

ز ابلهان دورو دو رنگانا

آن که با میل دل کند تفسیر

آیه های خدا به قرآنا

بلکه عبرت شود به گوش کسان

از زن و مرد و خرد و پیرانا

قصه واگو نموده بنویسد

شخص هالو درون دیوانا

                    ***

پوزش از عالمان روحانی

معذرت از عبید زاکانی


محمدرضا عالی پیام (هالو)






بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

تو پیدا کن شراب کهنه اش را ساغرش با من

 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

تو پیدا کن دلی عاشق ، جواب لشکرش با من

 

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

شراب ارغوانی جو ، گلاب قمصرش با من

 

چو در دست است رودی خوش ، بزن مطرب سرودی خوش

که رنگ چار مضراب از تو رقص بندرش با من

 

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

که کشف روی او با تو ، نظر بر منظرش با من

 

یکی از عقل میلافد، یکی طامات می بافد

خدایی ادعا داری اگر ، پیغمبرش با من

 

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

در میخانه را واکن ، بهشت و کوثرش با من

 

سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز

اگر شیراز شد ، ورنه جای دیگرش با من

 

بیا حافظ حوالت ده جسارت های هالو را

به موی یار شیرازی جواب مادرش با من


محمدرضا عالی پیام (هالو)







دوش مادر زن به من پرخاش کرد

 هیکلم با چوب آش و لا ش کرد

 

گفت : ای داماد ، ای آدم نشو

 حیف آن دختر که من دادم به تو

 

من نمی دانستم آدم نیستی

 لایق لطف دمادم نیستی

 

هر کسی داماد شد در عمر خویش

 بی گمان یا خر بود یا گاومیش

 

گفتمش : من اول آدم بوده ام

 تاج گل بر فرق عالم بوده ام

 

بعد از روی جوانی خر شدم

 پایبند خانه و همسر شدم

 

آدم اول کم کمک خر می شود 

بعد از آن ناچار شوهر می شود

 

هر کسی کو زن گرفت از بی غمی

 نام او دیگر نباشد آدمی

 

غیر شوی حضرت حوا ، که بود

 شوهری «آدم» بر او صدها درود

 

حق تعالی نام او آدم گذاشت

 چون که این داماد ، مادر زن نداشت


محمدرضا عالی پیام (هالو)







مرغ و خروسی که به خیر و خوشی

 عقد نموده زن و شوهر شده

اول ماه عسل خویشتن

روی نمودند به اطراف ده

کارگزاری ز ادارات شهر

 از بدی حادثه آن جا گذشت

همچو که افتاد نگاهش به مرغ

 چشم وی از دیدن او خیره گشت

گفت که : ای مرغ تپل ، خوشگلم

 کشته مرا هیکل رعنای تو

جمله کوپن های من کارمند

 باد فدای قد و بالای تو

گر برسد بر بدنت دست من

 جان کنم ای مرغ به قربان تو 

گاه خورم سینه ی چاق تو را

 گاه به دندان بکشم ران تو

چون که شنید این متلک ها از او

 زد به سر شوهر خود ، نو عروس

گفت : چرا بی رگ و بی غیرتی

خاک دو عالم به سرت ای خروس

از چه به آن راه زنی خویش را

 کاش که می مردم از این ماجرا

تو مثلا مرد منی  ؟ بی وجود

 او بخورد سینه و ران مرا؟

گفت خروس ای زن زیبای من

زین سخن او راه کجا می برد؟

چون که ننه مرده بود کارمند

تخم تو را هم نتواند خورد


محمدرضا عالی پیام (هالو)







یک دخترک کولی ، برد ست شکایت ها

 در محکمه ی قاضی ، کین مرد دله باشد

 

بوسیده مرا زوری ، این هالو پیزوری

 تازه تو نگو مردک ، بی پولی و پله باشد

 

آن قاضی با غیرت ، برداشت قلم را گفت

 جای تو تجاوزگر ، زندان و تله باشد

 

گفتم که : بیا پایین از روی خر شیطان

 در حکم و قضاوت کی ، جای عجله باشد ؟

 

چون بوسه زدم بر او ، خندید و لبش را بست

 تفسیر سکوت زن ، معنیش بله باشد

 

او راضی و من راضی ، گور پدر قاضی

 حالا که کند دبه ، این غش و غله باشد

 

یک ماچ از او کردم ، صد ماچ کند از من

 چیزی که عوض دارد ، کی جای گله باشد


محمدرضا عالی پیام (هالو)







رفته بودم به نزد چشم پزشک         

 چون همیشه خراب می بینم

 

گفتم این چشم ها معالجه کن           

 ظلمات ، آفتاب می بینم

 

منقلب گشته حالت چشمم                  

 همه جا انقلاب می بینم

 

ملتهب گشته مردمک زان رو            

 همه  در التهاب می بینم

 

نان خالی سفره ی خود را                  

 مرغ و جوجه کباب می بینم

 

توی جیبم که اکثرا خالی است          

 شپشک با سه قاب می بینم

 

یاوگویان بی سر و پا را                     

 همه عالی جناب می بینم

 

دزدهای میان گردنه را                    

 حضرت مستطاب می بینم

 

حرف مفت  جفنگ بی سر و ته       

 مثل حرف حساب می بینم

 

این همه دود و دم که در شهر است  

 بوی عطر و گلاب می بینم

 

آب جوهای شهر تهران را                

 چون طلای مذاب می بینم

 

واژه های رفاه و آزادی                      

را فقط در کتاب می بینم

 

یا تصویر شهر فاضله را                    

 عکس در توی قاب می بینم

 

نظم این عالم منظم را                      

 بی حساب و کتاب می بینم

 

مشکلات اساسی مردم                    

 همه را بی جواب می بینم

 

چاره ساز تمام مشکل ها                

 یک زورو با نقاب می بینم

 

هر زمان وعده ی خوشی آید          

 پر ز لفت و لعاب می بینم

 

لیک گاه عذاب و گاه عقاب             

 اضطراب و شتاب می بینم

 

شب به شب نقشه می کشم با خود 

روز نقش بر آب می بینم

 

هر زمان فال گیرم از حافظ             

 خویش را کامیاب می بینم

 

لیک آن کام چون کف صابون         

 پر هوا و حباب می بینم

 

من بهشت ریایی زاهد                     

 دوزخی پر عذاب می بینم

 

آن چه او نهی می کند  بر عکس    

 مستحب و ثواب می بینم

 

آب گیلاس و آلبالو را                      

 می ناب و شراب می بینم

 

هر شب جمعه دلبری طناز              

تک و تنها به خواب می بینم

 

مرغ پر کنده را به قصابی               

 دختر بی حجاب می بینم

 

چون به من خانمی سلام کند        

 علتش فتح باب می بینم

 

من چپولم خدا شفایم ده               

راست را پیچ و تاپ می بینم

 

بس کن این شعر بی مزه هالو       

 سر تو زیر آب می بینم


محمدرضا عالی پیام (هالو)






آن کسانی که کلاه زهد بر سر می کنند

 گاه گاهی دُم به خُم مالیده لب تر می کنند

 

روز در انظار مردم یرکعون و یسجدون

 شب که شد هر آن چنان  را آن چنان تر می کنند

 

گر حرام است این می خون رنگ در آیین شان

 پس چرا خون دل ما را به ساغر می کنند

 

مردمان چون آتش در زیر خاکستر مدام

 با دو دست خویشتن هی خاک بر سر می کنند

 

خر فقط یک بار پایش می رود در چاله ای

 دوستان !؟ هر اشتباهی را مکرر می کنند

 

شاخ و شانه می کشند از بهر ما بیچاره ها 

 توپ خالی بهر ملت دمبدم در می کنند

 

ناهیان منکر از فرط شتاب روز حشر

 این جهان ، کار نکیر و کار منکر می کنند

 

قاضیان از روی ظاهر حکم بر باطن دهند

 پای خود را در میان کفش داور می کنند

 

زیر کرسی دوش با حافظ گرفتم فال حال

 شاهد آمد  قدسیان این شعر از بر می کنند :

 

«واعظیان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

 چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند»

 

گفتم ای حافظ سخن از قول هالو گفته ای

 ورنه این مردم کجا این قول باور می کنند؟


محمدرضا عالی پیام (هالو)






زمستان و بهار امسال بارید

 همان باران که میل خاص و عام است

 

رفیقی گفت : به به ، جانمی ، شکر

 که گویا فصل بی آبی تمام است

 

به او گفتم : به این باران که شر شر

 سرازیر از هوا بر کوی و بام است

 

مکن دل خوش،  که جانم صادراتی ست

 برای مصرف داخل ، حرام است


محمدرضا عالی پیام (هالو)





واعظ شهر نصیحت می کرد :

    - ایها الناس ورع پیشه کنید

    - قدح و جام و سبو را شکنید

    - دیده بر روی نکویان بندید

    - خم می را به خلا برده و در چاهک آن

        سرنگون کرده و خالی سازید

    - گوش را بر حذر از ناله ی  منحوس دف و نی دارید

      تا ضمانت کنم از بهر شما

      ((حوری و جوی شراب و عسل ناب بهشت))

من بی دین شقی

        به خودم می گفتم :‌

        لب آب و می ناب و پری حور سرشت

    - به جهنم که نرفتم به بهشت


محمدرضا عالی پیام (هالو)






برای کاریابی رفته بودم

محل کار شخص دم کلفتی

 

رسیدم خدمت خانوم منشی

سلامی و علیک شست و رفتی

 

میان و ما و او رد و بدل شد

مفید و مختصر گفت و شنفتی

 

به من گفتا چه داری ؟ گفتم او را

تخصص های عالی  هر چه گفتی

 

ز من پرسید پارتی و مارتی داری؟

رفیق و آدم گردن کلفتی؟

 

به او گفتم ندارم ، گفت مایه ؟

هزاری های سبز طاق و جفتی

 

به او گفتم نه والا ، گفت افسوس

که کار از دست دادی مفتی مفتی

 

تنم لقوه گرفت و رعشه افتاد

درآمد قلبم از سینه هلفتی

 

چو دید احوال قزمیت مرا گفت

چرا وا رفته ای ؟ بپا نیفتی

 

شرایط دارد استخدام این جا

تو یک چیزی همین طوری شنفتی

 

از آن جا که همه این جا پلاسند

برای لفت و لیسی ، لیس و لفتی

 

اگر پارتی نداری یا پله پول

در این جا توی دست انداز افتی

 

به خود گفتم برو فکر دگر کن

تو ای هالو ی دست و پا چلفتی


محمدرضا عالی پیام (هالو)






روزی بود روزگاری بود

اون زمون های قدیم

تو اتاقی توی  یه گوشه ی شهر

مادری بود و سه تا بچه یتیم

یه شب از زور فشار گشنگی

بچه ها نق می زدن:

 (( ننه ما گشنمونه ))

مادره فکری کرد

بعد با خوشحالی

دست بر هم زد و گفت :‌

بچه ها فهمیدم

خانمان داشت اگر

آشپزخانه ی جادار و قشنگ و اوپن با حالی

             گوشه اش یخچالی

توی یخچال فقط نیم کیلو گوشت

همه چی بود درست

گوشتکوب و قاشق و قابلمه ای

 می گرفتیم از اکرم خانم

بعد  یک دونه پیاز و دو سه تا سیب زمینی

از گلین باجی و اعظم خانوم

نمک و ادویه و فلفل و یک مشت نخود با لوبیا

از زن عباس آقا

گوجه و لیموی عمانی یکی یک دونه

می گرفتیم ز اقدس خانوم

یا زن صاحب خونه

از دکان رمضون قصاب

می خریدم ، ولیکن نسیه

صد گرم دنبه ی ناب

بعد می ماند چراغ

از در و همسایه و اهل محل

می گرفتیم سراغ

یا که از سمساری آقا رجب

به امانت یک شب

ولی افسوس ... نمیشه ... افسوس

بچه اش گفت : چرا ؟

همه چیزش که مهیاست ننه

کم و کسری نداریم

مادرش گفت: درست

ولی حیف ...

... نون نداریم !


محمدرضا عالی پیام (هالو)






دوش صاحب خانه در کوچه گریبانم گرفت

گفتمش: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 

گفت: پس افتاده چندین ماه اجاره خانه ات

گفتم: آهی در بساط آدم بی کار نیست

 

گفت: می بینم که تو شلوار نو کردی به پا

گفتمش: تقدیم ، ما را حاجت شلوار نیست

 

گفت: اثاث خانه ی خود را بزن چوب حراج

گفتم: این دیگ و سه پایه لایق سمسار نیست

 

گفت: می ریزم اثاثت را برون ، گفتم : عجب

جنگل این شهر را قانون مگر در کار نیست ؟

 

گفت: حکم تخلیه دارم ز قاضی ، گفتمش:

قاضیان را هیچ بیم از ایزد جبار نیست؟

 

گفت: رو جای دگر ، ملک دگر ، شهر دگر

گفتمش: سرگشته را جایی درین پرگار نیست

 

گفت: برخیز و برو در کوه و صحرای خدا

از چه رو  در شهر ماندی گر تو را دینار نیست؟

 

گفتم: از آن رو که می گفتند هجده سال  پیش

جمله را خانه دهیم و غصه ای در کار نیست


محمدرضا عالی پیام (هالو)





رهزنان آهنگ را دزدیده اند   

تارهای چنگ را دزدیده اند

 

بانگ ناقوسی نمی آید بگوش   

از کلیسا زنگ را دزدیده اند

 

در بیابانی که نامش زندگی است     

سگ رها و سنگ را دزدیده اند

 

قهر میکارند در دل های ما   

مهر تنگاتنگ را دزدیده اند

 

بهر محو عشق از فرهنگ ها  

عشق نه ، فرهنگ را دزدیده اند

 

دوری خود تا ز حق پنهان کنند   

واژه ی  فرسنگ را دزدیده اند

 

بهر کتمان شکاف خویش و خلق  

دره ی سالنگ را دزدیده اند

 

زنده ها جای شهیدان وطن  

افتخار جنگ را دزدیده اند

 

نقش مانی را به نام خود زدند  

راهبان ارژنگ را دزدیده اند

 

ننگ روی ننگ مانده تا ابد

چون که سطل رنگ را دزدیده اند

 

آب در هاون چه می کوبی عزیز    

دسته ی هاونگ را دزدیده اند


محمدرضا عالی پیام (هالو)




دیروز:

زنده باد مرگ

امروز:

مرگ بر زندگی

 

تا فردا... شب بخیر


محمدرضا عالی پیام (هالو)

اشعار کامبیز صدیقی کسمایی

کامبیز صدیقی کسمایی در خرداد ماه ۱۳۲۰ در شهرستان رشت دیده به جهان گشود. پدرش حسین و پدربزرگش صدیق‌الرعایا فرماندار کسما در دوره ناصرالدین شاه بود. از همان ابتدای کودکی علاقه زیادی به شعر و ادبیات داشت به طوری که اولین شعر او در سن ۱۴ سالگی درماهنامه فردوسی به چاپ رسید.

صدیقی تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد و پس از آن به علت فوت پدر از ادامه تحصیل بازماند و در کارخانه کنف کار رشت به شغلحسابداری مشغول شد، ولی این مسئله باعث نشد احساسات و علایق درونیش را نادیده بگیرد و به سرودن شعر ادامه ندهد.

کار در محیط کارخانه و ارتباط زیادش با کارگران و مشاهده مشکلات و دردهای آنها باعث علاقه و گرایش ویژه‌اش به ادبیات کارگری شد. این مسئله به شکل آشکاری در بسیاری از اشعار صدیقی به چشم می‌خورد.

او که سالها از بیماری ریوی رنج می‌برد در هشتم فروردین‌ماه سال ۱۳۸۹ در سن ۶۸ سالگی در خانه خویش در شهر رشت دیده از جهان فرو بست و در قطعه هنرمندان تازه‌آباد رشت به خاک سپرده شد.





منم و فکر هر چه باداباد.
در سراشیب تپه ای بر اسب
خیره بر دور دست صحرایم.
برق شمشیر و نعل ها از دور
خبر از آفتاب می آرند.
 
تا به چنگت نیاورم، خورشید!
خواب در دیدگان:
حرامم باد.


کامبیز صدیقی کسمایی





تک درختی هستیم،
دور افتاده، به تنگ آمده، از تنهایی.
 
همتی کو که در این بادیه جنگل گردیم؟


کامبیز صدیقی کسمایی





خوب است
هر چیز تازه
خوب تر از هر چیز اما
شرابِ کهنه و یارِ قدیمی است.


کامبیز صدیقی کسمایی






با اولین ستاره، شب آغاز می شود
با آخرین ستاره
سحرگاه.
 
از اولین
تا آخرین ستاره، هزاران چشم
در آرزوی دیدن خورشید است.


کامبیز صدیقی کسمایی







خسته، غمگین، تبدار
چنگ انداخته بر میلهٔ سرد
شاهد فاجعه ای است
یک پرنده که میان قفسی می نالد.
 
در حیات خاموش
در میان دو قراول
یک گل
می رود تا بشکوفد بر دار.


کامبیز صدیقی کسمایی






از خود
هزاران یادبود تلخ را
بر جای
شب می گذارد، می رود آخر.
 
وقتی که با لبخند خود خورشید می آید
از این خراب آباد، بی تردید
با شب پره، شب می رود آخر.


کامبیز صدیقی کسمایی






از پنجره
دستم دراز شد که مگر گیرم
در چنگ خود، دوباره، هراسان
یک اختر جدا شده از مدار را.
 
اندوه در دلم
از مرگ ناگهانی دیگر ستاره ای است.
هر چند واقفم
مرگ ستاره ای
پایان زندگانی صدها ستاره نیست.


کامبیز صدیقی کسمایی






آب از سرم گذشته
اگر چه
از دست و پا زدن نشوم خسته، هیچ گاه.
باور کنید
من زنده ام هنوز.
 
من زنده ام
مانند یک درخت تناور که زیر برف
ساکت، نشسته است.
چونان پرنده ای که دو بالش، شکسته است
اما
باور کنید
من زنده ام هنوز.


کامبیز صدیقی کسمایی







عکس ماه را
در میان قابِ آینه گذاشته است.
 
دلشکسته ایم.
در اتاق خود، چه بیقرار
منتظر نشسته ایم.
انتظار می کشیم
 
لحظه ای شگرف و با شکوه را
لحظه ای که دست گرم آفتاب،
عکس ماه را
پاره پاره می کند.


کامبیز صدیقی کسمایی






می نشینم بر دو زانو، باز.
می زنم برهم دوباره آب را با دست.
آن چه می جویم، نمی یابم.
آن چه می خواهم، نمی بینم.
رفته بی خود هر دو دستم باز تا آرنج در این آب
من؛ مبهوت.
 
می روم غمگین، بدان اما
تو بدهکاری به من
تصویر آن دلدار را
ای آب!


کامبیز صدیقی کسمایی





گفتیم: عشق، عشق بورزید.
گفتیم: دوست، دوست بدارید.
 
گفتیم:
باید
مانند سنگواره نگردید.
گفتیم:
نان و گرسنگی
باید به نسبتی متساوی میان خلق
قسمت شود.
مانند ما، اگر که شما فکر می کنید
از ماهتاب در شب پاییز، بهترید.
از آفتاب هم به زمین، مهربان ترید.
در یادتان همیشه بماناد!
گفتیم: عشق، عشق بورزید.
گفتیم: دوست، دوست بدارید.


کامبیز صدیقی کسمایی

اشعار احمد شاملو

احمد شاملو (زادۀ ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشت ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ در فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود. سرودن شعرهای آزادی‌خواهانه و ضد استبدادی ، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده است. شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما برای نخستین بار درشعر «تا شکوفه سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. تنی چند از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.





ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟
 
ــ به ملال،
   در خود به ملال
   با یکی مُرده سخن می‌گویم.
 
               شب، خامُش اِستاده هوا
               وز آخرین هیاهوی پرند‌گانِ کوچ
               دیرگاه‌ها می‌گذرد.
               اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا
               تلخه‌ی این تالاب نیست؟
 

 
ــ از این گونه
               بی‌اشک
   به چه می‌گریی؟
ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
                                         در من است.
 
به هر اندازه که بیگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم.


احمد شاملو






نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو بر کشیدم:
«منم، آه
  آن معجزتِ نهایی
  بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»
 
آنگاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!
 
چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدم
به ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشتناک تیغ بر سرِ من آخته
آن که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه‌ی اعجاز پسِ پُشت می‌گذارم
بجز آهِ حسرتی با من نیست:
تَبَری غرقه‌ی خون
                     بر سکوی باورِ بی‌یقین و
باریکه‌ی خونی که از بلندای یقین جاریست.


احمد شاملو






چیزی به جا نماند
                      حتا
که نفرینی
             بدرقه‌ی راهم کند.
 
با اذانِ بی‌هنگامِ پدر
                         به جهان آمدم
در دستانِ ماماچه‌پلیدک
که قضا را
            وضو ساخته بود.
 
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جای،
چیزی به جای بِنَماندم.


احمد شاملو





بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟ 
 
                                        بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
                                        بگذار برخیزد!
 
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟
 
                                        بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
                                        بگذار برخیزد!


احمد شاملو






ما نیز روزگاری
لحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی ازاین پیش‌تَرَک
هم در این‌جای ایستاده بودیم،
بر این سیّاره بر این خاک
در مجالی تنگ ــ هم‌ازاین‌دست ــ
در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب
در ایوانِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوانِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصارِ اندوه
 
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ.
 

 
ما نیز گذشته‌ایم
چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجالِ تنگِ سالی چند
هم از این‌جا که تو ایستاده‌ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک‌پای یا گران‌بار
آزاد یا گرفتار.
 

 
ما نیز
روزگاری
آری.
 
آری
ما نیز
روزگاری...


احمد شاملو






قفس
قفس این قفس این قفس...
 
پرنده
      در خوابش از یاد می‌بَرَد
من اما در خواب می‌بینمش،
که خود
         به بیداری
نقشی به کمالم
                    از قفس.
 

 
از ما دو
         کدام؟ ــ
تو که زندانت تو را زمزمه می‌کند
یا من
که غریوِ خود را نیز
                      نمی‌شنوم؟
تو که زندانت مرا غریو می‌کشد،
یا من
که زمزمه‌ی تو
                  در این بهارانم
مجالِ باغ و دماغِ سبزه‌زار نمی‌دهد؟ ــ
 
از ما دو
         کدام؟
 

 
قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس این قفس این قفس ای امان!


احمد شاملو






ناگهان
        عشق
                آفتاب‌وار
                          نقاب برافکند
و بام و در
           به صوتِ تجلی
                            درآکند،
شعشعه‌ی آذرخش‌وار
                           فروکاست
و انسان
برخاست.


احمد شاملو









یه مردی بود حسین‌قلی
چشاش سیا لُپاش گُلی
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
 
خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟
مهتابِ بی‌شب کی دیده؟
لب که نباشه خنده نیس
پَر نباشه پرنده نیس.
 

 
شبای درازِ بی‌سحر
حسین‌قلی نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوقِ سگ اوهو اوهو.
تمومِ دنیا جَم شدن
هِی راس شدن هِی خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همگی به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپیناس
دَم‌اش دادن جوون و پیر
نصیحتای بی‌نظیر:
 
               «ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک
                   خنده نداری به درک!
                   خنده که شادی نمی‌شه
                   عیشِ دومادی نمی‌شه.
                   خنده‌ی لب پِشکِ خَره
                   خنده‌ی دل تاجِ سره،
                   خنده‌ی لب خاک و گِله
                   خنده‌ی اصلی به دِله...»
 
حیف که وقتی خوابه دل
وز هوسی خرابه دل،
وقتی که هوای دل پَسه
اسیرِ چنگِ هوسه،
دلسوزی از قصه جداس
هرچی بگی بادِ هواس!
 

 
حسین‌قلی با اشک و آه
رف دَمِ باغچه لبِ چاه
گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم
          مرده‌ی خُلقِ پاکتم!
          حسرتِ جونم رُ دیدی
          لبتو امونت نمیدی؟
          لبتو بِدِه خنده کنم
          یه عیشِ پاینده کنم.»
 
ننه‌چاهه گُف: «ــ حسین‌قلی
                      یاوه نگو، مگه تو خُلی؟
                      اگه لَبمو بِدَم به تو
                      صبح، چه امونَت چه گرو،
                      واسه‌یی که لب تَر بکنن
                      چی‌چی تو سماور بکنن؟
                      «ضو» بگیرن «رَت» بگیرن
                      وضو بی‌طاهارت بگیرن؟
                      ظهر که می‌باس آب بکشن
                      بالای باهارخواب بکشن،
                      یا شب میان آب ببرن
                      سبو رُ به سرداب ببرن،
 
                      سطلو که بالا کشیدن
                      لبِ چاهو این‌جا ندیدن
                      کجا بذارن که جا باشه
                      لایقِ سطلِ ما باشه؟»
 
دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گه
گرچه یه خورده لَق می‌گه.
 

 
حسین‌قلی با اشک و آ
رَف لبِ حوضِ ماهیا
گُف: «ــ باباحوضِ تَرتَری
          به آرزوم راه می‌بری؟
         میدی که امانت ببرم
          راهی به حاجت ببرم
          لب‌تو روُ مَرد و مردونه
          با خودم یه ساعت ببرم؟»
 
حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
غم به دلش هَوار شد
گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چی
          اگر نَخوام که همچی
          نشکنه قلبِ نازِت
          غم نکنه درازِت:
          حوض که لبش نباشه
          اوضاش به هم می‌پاشه
          آبش می‌ره تو پِی‌گا
          به‌کُل می‌رُمبه از جا.»
 
دید که نه وال‌ّلا، حَقّه
فوقش یه خورده لَقّه.
 

 
حسین‌قلی اوهون‌اوهون
رَف تو حیاط، به پُشتِ بون
گُف: «ــ بیا و ثواب بکن
          یه خیرِ بی‌حساب بکن:
          آباد شِه خونِمونت
          سالم بمونه جونت!
          با خُلقِ بی‌بائونه‌ت
          لبِتو بده اَمونت
          باش یه شیکم بخندم
          غصه رُ بار ببندم
          نشاطِ یامُف بکنم
          کفشِ غمو چَن ساعتی
          جلوِ پاهاش جُف بکنم.»
 
بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
                       «ــ حسین‌قلی، فدات شَم،
                           وصله‌ی کفشِ پات شَم
                           می‌بینی چی کردی با ما
                           که خجلتیم سراپا؟
                           اگه لبِ من نباشه
                           جا نُوْدونی م کجا شِه؟
                           بارون که شُرشُرو شِه
                           تو مُخِ دیفار فرو شِه
                           دیفار که نَم کشینِه
                           یِه‌هُوْ از پا نِشینه،
                           هر بابایی میدونه
                           خونه که رو پاش نمونه
                           کارِ بونشم خرابه
                           پُلش اون ورِ آبه.
                           دیگه چه بونی چه کَشکی؟
                           آب که نبود چه مَشکی؟»
 
دید که نه والّ‌لا، حق می‌گه
فوقش یه خورده لَق می‌گه.
 

 
حسین‌قلی، زار و زبون
وِیْلِه‌زَنون گریه‌کنون
لبش نبود خنده می‌خواس
شادی پاینده می‌خواس.
 
پاشد و به بازارچه دوید
سفره و دستارچه خرید
مُچ‌پیچ و کولبار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دوید این سرِ بازار
دوید اون سرِ بازار
اول خدا رُ یاد کرد
سه تا سِکّه جدا کرد
آجیلِ کارگشا گرفت
از هم دیگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَه‌ش ایشال‌ّلا وابشه
بعد سرِ کیسه واکرد
سکه‌ها رو جدا کرد
عرض به حضورِ سرورم
چی بخرم چی‌چی نخرم:
خرید انواعِ چیزا
کیشمیشا و مَویزا،
 
تا نخوری ندانی
حلوای تَن‌تَنانی،
لواشک و مشغولاتی
آجیلای قاتی‌پاتی
اَرده و پادرازی
پنیرِ لقمه‌ْقاضی،
 
خانُمایی که شومایین
آقایونی که شومایین:
با هَف عصای شیش‌منی
با هف‌تا کفشِ آهنی
تو دشتِ نه آب نه علف
راهِشو کشید و رفت و رَف
هر جا نگاش کشیده شد
هیچ‌چی جز این دیده نشد:
خشکه‌کلوخ و خار و خس
تپه و کوهِ لُخت و بس:
قطارِ کوهای کبود
مثِ شترای تشنه بود
پستونِ خشکِ تپه‌ها
مثِ پیره‌زن وختِ دعا.
 
               «ــ حسین‌قلی غصه‌خورک
                   خنده نداشتی به درک!
                   خوشی بیخِ دندونت نبود
                   راهِ بیابونت چی بود؟
 
                   راهِ درازِ بی‌حیا
                   روز راه بیا شب راه بیا
                   هف روز و شب بکوب‌بکوب
                   نه صُب خوابیدی نه غروب
                   سفره‌ی بی‌نونو ببین
                   دشت و بیابونو ببین:
                   کوزه‌ی خشکت سرِ راه
                   چشمِ سیات حلقه‌ی چاه
                   خوبه که امیدت به خداس
                   وگرنه لاشخور تو هواس!»
 

 
حسین‌قلی، تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون
خَسّه خَسّه پا می‌کشید
تا به لبِ دریا رسید.
از همه چی وامونده بود
فقط‌م یه دریا مونده بود.
 
               «ــ ببین، دریای لَم‌لَم
                   فدای هیکلت شَم
                   نمی‌شه عِزتت کم
                   از اون لبِ درازوت
                   درازتر از دو بازوت
                   یه چیزی خِیرِ ما کُن
                   حسرتِ ما دوا کُن:
                   لبی بِده اَمونت
                   دعا کنیم به جونت.»
 
               «ــ دلت خوشِه حسین‌قلی
                   سرِ پا نشسته چوتولی.
                   فدای موی بورِت!
                   کو عقلت کو شعورِت؟
                   ضررای کارو جَم بزن
                   بساطِ ما رو هم نزن!
                   مَچِّده و مناره‌ش
                   یه دریاس و کناره‌ش.
                   لبِشو بدم، کو ساحلش؟
                   کو جیگَرَکی‌ش کو جاهلش؟
                   کو سایبونش کو مشتریش؟
                   کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
                   کو نازفروش و نازخرِش؟
                   کو عشوه‌یی‌ش کو چِش‌چَرِش؟»
 

 
حسین‌قلی، حسرت به دل
یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونه‌ش به حالِ سگ.
دید سرِ کوچه راه‌به‌راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِه‌زَنون ریسه می‌رن
می‌خونن و بشکن می‌زنن:
 
               «ــ آی خنده خنده خنده
                   رسیدی به عرضِ بنده؟
                   دشت و هامونو دیدی؟
                   زمین و زَمونو دیدی؟
                   انارِ گُلگون می‌خندید؟
                   پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟
                   خنده زدن لب نمی‌خواد
                   داریه و دُمبَک نمی‌خواد:
                   یه دل می‌خواد که شاد باشه
                   از بندِ غم آزاد باشه
                   یه بُر عروسِ غصه رُ
                   به تَئنایی دوماد باشه!
                   حسین‌قلی!
                   حسین‌قلی!
                   حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»


احمد شاملو






اندیشیدن
در سکوت.
 
آن که می‌اندیشد
به‌ناچار دَم فرو می‌بندد
 
اما آنگاه که زمانه
                    زخم‌خورده و معصوم
                                            به شهادتش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.


احمد شاملو






تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشنده‌ی آن گَنده‌بُتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند.
 
 
تو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده‌ای
و من تو را دوست داشته‌ام
با بازوهایم و در سرودهایم.
 
تو مهیب‌ترین دشمنی مرا
و تو را من ستوده‌ام،
رنج برده‌ام ای دریغ
و تو را
ستوده‌ام.


احمد شاملو






سلاخی
می‌گریست
 
 
به قناری کوچکی
دل باخته بود.


احمد شاملو






تنها
    اگر دمی
کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتاده‌ترین سخن که «دوستت می‌دارم»
چون تندیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسه
به خاک درمی‌غلتی
و پیش از آنکه لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
می‌پیوندی.
 
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذِ ناگزیرِ تداومِ تو
تنها
تکرارِ «دوستت می‌دارم» است؟
 
با اینهمه
بغضم اگر بترکد... ــ
نه
پَرِّ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می‌دانم!


احمد شاملو






پیش می‌آید و پیش می‌آید
به ضرب‌ْآهنگِ طبلی از درون پنداری،
خیره در چشمانت
بی‌پروای تو
که راه بر او بربسته‌ای انگاری.
 
در تو می‌رسد از تو برمی‌گذرد بی‌آنکه واپس نگرد
در گذرگاهِ بی‌پرهیزِ آشتی‌کُنان پنداری،
بی‌آنکه به‌راستی بگذرد
چرا که عبورش تکراری‌ست بی‌پایان انگاری.
 
یکی بیش نیست
گرچه صفی بی‌انتها را مانَد
ــ تداومِ انعکاسی در آیینه‌های رودررو پنداری ــ
و به هر اصطکاکِ ناملموس اما
چیزی از تو می‌کاهد در تو
بی‌اینکه تو خود دریابی
                           انگاری.
 
چهره‌درچهره بازش نمی‌شناسی
چنان است که رهگذری بیگانه، پنداری،
اما چندان که واپس نگری
در شگفت با خود می‌گویی:
ــ سخت آشنا می‌نماید
دیروز است انگاری.


احمد شاملو





پرتوی که می‌تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می‌سوزد این چراغِ ستاره تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:
انفجارِ خورشیدِ آخرین
به نمایشِ اعماقِ غیاب
در ابعادِ دلهره.
 

 
آن
  ماه نیست
دریچه‌ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکسته‌سُکّان نیز
آنچه می‌شنوی سازِ کَج‌کوکِ سکوت است.
 
تا
 یقین کنی.
تنها
ماییم
ــ من و تو ــ
نظّارِگانِ خاموشِ این خلأ
دل‌افسردگانِ پادرجای
حیرانِ دریچه‌های انجمادِ همسفران.
 
دستادست ایستاده‌ایم
حیرانیم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمی‌کنیم
نه
  وحشت نمی‌کنیم.
 
تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ می‌بینم آن‌جا که تویی،
مرا تو در ظلمتکده‌ی ویران‌سرای من در می‌یابی
این‌جا که منم.


احمد شاملو






ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ
آدمی بودن
             حسرتا!
                      مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟
 
ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
                                                (ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند
                                                در آتش سوختن را؟)
یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن
                                                                  (ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند
                                                                  به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)
یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی
رضایتِ خاطری احساس کردن
                                     (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
                                     در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
                                     تا به شمشیری گردنش بزنند؟
                                     حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد
                                     قابیلِ برادرِ خود شدن
                                     یا جلادِ دیگراندیشان؟
                                     یا درختی بالیده‌نابالیده را
                                                                   حتا
                                     هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)
 

 
می‌دانم می‌دانم می‌دانم
با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.
 
آه
کاش هنوز
             به بی‌خبری
                           قطره‌یی بودم پاک
از نَم‌باری
           به کوهپایه‌یی
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد
سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.


احمد شاملو







غم
   اینجا نه
           که آنجاست
دل
   امّا
     در سرمای این سیاه‌خانه می‌تپد.
 
در این غُربتِ ناشاد
یأسی‌ست اشتیاق
که در فراسوهای طاقت می‌گذرد.
 
بادامِ بی‌مغزی می‌شکنیم
                               یادِ دیاران را
و تلخای دوزخ
در هر رگِمان می‌گذرد.


احمد شاملو





سینِ هفتم
             سیبِ سُرخی‌ست،
حسرتا
        که مرا
               نصیب
                     ازاین سُفره‌ی سُنّت
                                            سروری نیست.
 
شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
       که مرا
              بدین مستی
                            شوری نیست.
 
سبوی سبزه‌پوش
                    در قابِ پنجره ــ
آه
 چنان دورم
             که گویی جز نقشِ بی‌جانی نیست.
و کلامی مهربان
                   در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
    که در پسِ پاسخ و لبخند
                                 دلِ خندانی نیست.
 
بهاری دیگر آمده است
                           آری
اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.


احمد شاملو






دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.
 
               عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
 
در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
        به سوخت‌بارِ سرود و شعر
                                         فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.
 
               نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
 
آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
 
               شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
 
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
 
               خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد


احمد شاملو






آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
خنیاگرِ غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است.
 
               ای کاش عشق را
               زبانِ سخن بود
 
هزار کاکُلی شاد
                    در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
 
               عشق را
               ای کاش زبانِ سخن بود
 

 
آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
دلِ اندُه‌گینِ شبی‌ست
که مهتابش را می‌جوید.
 
               ای کاش عشق را
               زبانِ سخن بود
 
هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من.
 
               عشق را
               ای کاش زبانِ سخن بود


احمد شاملو





سرِ دوراهی
              یه قلعه بود
یه خشت از مهتاب و
یه خشت از سنگ
 
سرِ دوراهی
              یه قلعه بود
یه خشت از شادی و
یه خشت از جنگ
 

 
سرِ دوراهی
              یه قلعه بود
دو خشت از اشک و
دو خشت از خنده
 
سرِ دوراهی
              یه قلعه بود
سه خشت از شغال و
یه خشت از پرنده.


احمد شاملو







بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
                                در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید
         همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.
 
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
 
درخت،
جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
و نسیم
         وسوسه‌یی‌ست نابکار.
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.
 
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
                                              چیزی بگوی
 
هر دریچه‌ی نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
       رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
          سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
                         بر سرنوشتِ خویش
                                                گریه ساز کنی.
 
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد
 
چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.
 
خامُش منشین
                    خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
           چیزی بگوی!


احمد شاملو





آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
      همچون گلوگاهِ پرنده‌یی،
هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.
 
سالیانِ بسیار نمی‌بایست
                              دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست
که حضورِ انسان
                   آبادانی‌ست.
 

 
همچون زخمی
                 همه عُمر
                            خونابه چکنده
همچون زخمی
                 همه عُمر
                            به دردی خشک تپنده،
به نعره‌یی
           چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
          از خود شونده، ــ
 
غیابِ بزرگ چنین بود
سرگذشتِ ویرانه چنین بود.
 

 
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
      کوچک‌تر حتا
                     از گلوگاهِ یکی پرنده!


احمد شاملو

اشعار قیصر امین پور

قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی . او در سال ۵۸ ، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد . اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها وشعرهای سپید او را در بر می‌گرفت

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد

قیصر امین‌پور، در سال ۶۳ بار دیگر و این بار در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد

قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج ، موسوم به مرغ آمین بلورین شد . دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد . او که در سال ۱۳۷۶ خورشیدی موفق به دریافت مدرک دکترا از دانشکده ادبیات دانشگاه تهرانشد

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی ، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم : طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵) ،منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵) ، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸) ، بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو(شعر نوجوان، ۱۳۷۵)

از دیگر آثار قیصر امین‌پور ، می‌توان به مجموعه شعر «آینه‌های ناگهان» ۱۳۷۲، «گزینه اشعار» (۱۳۷۸، مروارید) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگردان‌اند» (۱۳۸۰، مروارید) ، «دستور زبان عشق» (۱۳۸۶، مروارید) اشاره کرد. «دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور، تابستان امسال در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید

دکتر قیصر امین پور در بامداد روز سه شنبه هشتم آبان 1386 بر اثر عارضه قلبی در بیمارستان دی تهران در گذشت

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان در بیمارستان دی درگذشت.







در کتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند

 

هر یک از این صفحه ها ، یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند

 

 آفتاب و ماه ، یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

 

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند 

 

 گاه اوج خنده ی ما گریه است  

گاه اوج گریه ی ما خنده است  

 

گریه ، دل را آبیاری می کند    

خنده ، یعنی این که دل ها زنده است

 

زندگی، ترکیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

 

گر چه می گویند : شادی بهتر است 

دوست دارم گریه با لبخند را


قیصر امین پور






چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

 

چرا پروازها را پر شکستند؟ 

چرا آوازها را سر بریدند؟

 

پس از کشف قفس، پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد 

 

کلاف لاله سر در گم فرو ماند            

شکفتن در گلوی گل گره خورد

 

چرا نیلوفرِ آواز بلبل                      

به پای میله های سرد پیچید؟            

 

چرا آواز غمگین قناری                   

درون سینه اش از درد پیچید؟

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟        

چه شد آن آرزوهای بهاری؟             

 

چرا در پشت میله خط خطی شد         

صدای صاف آواز قناری؟

 

چرا لای کتابی، خشک کردند            

برای یادگاری پیچکی را؟                 

 

به دفترهای خود سنجاق کردند          

پر پروانه و سنجاقکی را؟

 

خدا پر داد تا پرواز باشد                 

گلویی داد تا آواز باشد                    

 

خدا می خواست باغ آسمان ها          

به روی ما همیشه باز باشد

 

خدا بال و پر و پروازشان داد           

ولی مردم درون خود خزیدند            

 

خدا هفت آسمان باز را ساخت           

ولی مردم قفس را آفریدند


قیصر امین پور





در سال صرفه جویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

روی لبان ما

پرپر زدند

لبخند ما

به زخم بدل شد

و زخم هایمان

تا استخوان رسید

و بوسه هایمان

پوسید

ما

لبخند استخوانی خود را

در لا به لای زخم نهان کردیم

صد سال آزگار

ماندیم

و زخم های خشک ترک خورده را

در متن لایه های نمک

خواباندیم

اما

در روزهای ریخت و پاش لبخند

قصابکان پروار

و کاسبان رسمی پروانه دار

لبخند های یخ زده خویش را

بر پیشخوان خود

به تماشا گذاشتند!


قیصر امین پور






دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


قیصر امین پور





وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!


قیصر امین پور





حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان 
چقدر زود
دیر می شود!


قیصر امین پور






سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم


قیصر امین پور






در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

 

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

 

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خود با هوس خودش نیست

 

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

 

دلی که گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

 

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

 

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

 

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

 

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست


قیصر امین پور





پیش نوشت :

ــ کمی حوصله کنید ...

ــ شعر اندکی طولانی است اما . . .

.

.

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم 
رفتار من عادی است


قیصر امین پور






موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است


قیصر امین پور




وقتی جهان
                  از ریشه جهنم
و آدم
          از عدم
و سعی
                 از ریشه های یاس می آید

وقتی یک تفاوت ساده
                        در حرف
                                     کفتار را به کفتر
                                                        تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه
              و واژه های بی طرفی
                                          مثل نان
                                                       دل بست
نان را
              از هر طرف که بخوانی
                                            نان است !

 

قیصر امین پور




پیش بیا‌! پیش بیا‌! پیش‌تر !

                                        تا که بگویم غم دل بیش‌تر

دوست‌ترت دارم از هر‌چه دوست

                                        ای تو به من از خود من خویش‌تر

دوست‌تر از آن که بگویم چه‌قدر

                                        بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر

داغ تو را از همه داراترم

                                        درد تو را از همه درویش‌تر

هیچ نریزد به‌جز از نام تو

                                        بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

                                        تا نشود قافیه ‌اندیش‌تر

 

قیصر امین پور