اشعار محمدعلی بهمنی

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز

 

تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز

 

به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز

 

نه آب و خاک، که آتش، که باد می داند

چه صادقانه تو با من نشسته ای-من نیز

 

اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز

 

مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی شود این قفل با کلید گریز



محمدعلی بهمنی




دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

 

خواهر سلام ! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

 

خواهر ! زمان زمان برادرکشی است باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

 

می خواهم اعتراف کنم : هر غزل که ما

با هم سروده ایم , جهان کرده از برش

 

با خود مرا ببر که نپوسد در این سکون

_ شعری _ که دوست داشتی از خود رهاترش

 

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

 

دریا ! منم _ همو که به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

 

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ در خون شناورش

 

خواهر ! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

 

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش



محمد علی بهمنی




در این زمانه بی های و هوی لال پرست 
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست 
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را 
برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگهای مردابی 
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟ 
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند 
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست 
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست 
کمال دار برای من کمال پرست 
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
 
محمد علی بهمنی




خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایاب‌ترین مرجان ها

تپش تب‌زده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد 

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید


محمدعلی بهمنی




اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است 

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


محمدعلی بهمنی




با همه ی بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم

آمده ام تا تو نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیم

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانیم

خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟

حرف بزن بغض مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن ، حرف بزن سالهاست 

تشنه ی یک صحبت طولانی ام.. 

ها...به کجامی کشیم خوبِ من؟

ها...نکشانی به پشیمـــــانی ام!

محمد علی بهمنی




محمد علی بهمنی :


گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را


چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم

وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یکبار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من، از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


جوابیه شعر از محمد علی رستمی :

ازبس که تلمبار نمودم گله ها را

دیگر نبودحوصله ای حوصله ها را

تا زودتر ازشایعه آیم به سراغت

بنگر که گره می زنم این فاصله ها را

نه گفتن و راحت شدن ازمخمصه ها بود

انکار نمودیم اگر ما بله ها را

گفتی به غزل این سخن از عقل میندیش

تا عشق کند حل همه ی مسئله ها را

عاشق شدم و بیشتر از آینه خوردم

افسوس تماشا و غم زلزله ها را

بگذار که تا جغد نشیند به خرابه

شایسته پرواز بدان چلچله ها را

از بهر فریب دل ما زلف و خط و خال

سودی ندهد جمع کن اینک تله ها را

دل سلسله زلف ترا نیک پسندید

آشوب مکن دست مزن سلسله ها را

گفتی غزلی به من یا دلکش و دیدم

ازشش جهت این هلهله ها غلغله ها را

تاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرش

باید که گره می زده ای حوصله ها را

تو درد سرودی و دلم شعر لقب داد

بی درد چه فهمد دگر این مرحله ها را

پرزخم ترینم تو بدان لطف سرایش

بهبود نما اندکی از آبله ها را

دانیم ترابغض گلوگیر شد ارنه

یک آه تو نابود کند حرمله ها را

هرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودم

دیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها را

از : محمد علی رستمی




دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست

 

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست

 

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست

 

من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه-

برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافیست



محمد علی بهمنی






نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
مثل هیچ کس نیست 
نگران نباشید
یا با او

باز می گردم
یا او
بازم می گرداند
تا مثل شما زندگی کنم.

محمدعلی بهمنی




ناگهان دیدم که دورافتاده‌ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟

سوز سردی می‌کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم

می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخمهایم
می‌شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمی‌خیزم از خاک و بدینسان
می‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم



محمد علی بهمنی





اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم


دلم برای خودم تنگ میشود ، آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم


نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم


چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم : انگار کوه کن بودم


من آن زلال پرست ام در آب گندِ زمان

که فکر صافی یِ آبی چنین لجن بودم


غریب بودم و گشتم غریب تر اما:

دلم خوش است که در غربت وطن بودم


"محمدعلی بهمنی"




من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم 


محمدعلی بهمنی



رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم

۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

 

قهوات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

 

یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکرا ری ست

یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم

 

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم

 

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشا ییست

به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم

 

دوستانی عمیق آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

 

چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم


محمدعلی بهمنی





نتوان گفت که این قافله وا می ماند

                              خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رَهی نیست که از خاطره اش یاد کنی

                              این سفر همره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان امّا

                              مرغِ دل سیر زِ هر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه یِ واماندنِ ما

                              همچو داغی به دلِ حادثه ها می ماند

بی صداتر زِ سکوتیم ولی گاهِ خروش

                              نعره ی ماست که در گوشِ شما می ماند

بروید ای دلِتان نیمه که در شیوه ی ما

                              مرد با هر چه ستم هرچه بلا می ماند

 

محمد علی بهمنی




گاهی دلم برای خودم تنگ می ­شود

                                 وقتی حضور آینه کمرنگ می شود

وقتی میانه­ ی بلوا سکوت دوست،

                                 در جان گوش­های کَرَم زنگ می­ شود

گاهی که از پس تکرار بی­ سود لحظه ­ها،

                                 نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می­ شود

این­جا نه جای ماندن خوبان راستگوست

                                 هرکس که دم زند ز حق آونگ می­ شود

نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،

                                 هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می­ شود

در دست­های آلوده انسان قرن ما

                                 برگ برگ تاریخ  پر از ننگ می ­شود

وقتی که سخت غرقه­ ام در این سیر قهقرا

                                 آری، دلم برای خودم تنگ می­ شود….


 محمدعلی بهمنی




تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

                             گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

                             بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من ! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

                             تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

                              تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

                              لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

                              شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

                               در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

                               اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

محمد علی بهمنی




از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

                                    از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

                                     امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

                                     آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز

                                    وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

                                    از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

                                     از حال من مپرس که بسیار خسته ام



 محمد علی بهمنی





محمدعلی بهمنی زادهٔ ۲۷ فروردین ۱۳۲۱ شاعر و غزل‌سرای ایرانی است. بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیما یوشیج ست. نخستین شعر بهمنی در سال ۱۳۳۰، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، به چاپ رسید. وی دربارۀ تولّد خود می‌گوید: «دو ماه به زمان تولّدم باقی‌مانده بود، که برادرم در دزفول بیمار می‌شود. خانواده هم از این فرصت استفاده می‌کنند تا به عیادتش بروند. این است که در قطار به‌دنیاآمدم و در شناسنامه‌ام درج شد متولّد اندیمشک، چون دایی من در ثبت احوال آن منطقه بود، شناسنامه‌ام را همان زمان می‌گیرد. البتّه زیاد آنجا نبودم، همان زمان ۱۰ روز یا یک‌ماه را در آنجا سپری کردیم، در اصل تهرانی هستیم. پدرم برای ده ونک و مادرم برای اوین است. در اصل ساکن خود بندرعباس بودیم. دوران کودکی را تهران، بخش شمیرانات، شهر ری، کرج و... به‌صورت پراکنده بودیم، چون پدرم شاغل در راه‌آهن بود، مأموریت‌های ایستگاهی داشتند.از سال ۱۳۵۳ به بندر عباس رفتم.»

او در چاپخانه با فریدون مشیری که آن روزها مسؤول صفحۀ شعر و ادب هفت‌تار چنگ مجلۀ روشنکفر بود، آشنا شد و نخستین شعرش در سال ۱۳۳۰، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، در مجلۀ روشنفکر به چاپ رسید. شعرهای وی از همان زمان تاکنون به‌طور پراکنده در بسیاری از نشریات کشور و مجموعه شعرهای مختلف و جُنگ‌ها، انتشار یافته‌است.

بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و برنامۀ صفحۀ شعر را با همکاری شبکه استانی خلیج فارس ارائه داده‌است. بهمنى در سال ۱۳۷۴ همکارى خود را با هفته‌نامۀ ندای هرمزگان آغاز مى‌کند و صفحه‌اى تحت عنوان تنفس در هواى شعر را هر هفته در پیشگاه مشتاقان خود قرار مى‌دهد.

وی از سال ۱۳۵۳ ساکن بندرعباس شد و پس از پیروزی انقلاب، به تهران آمد و مجدداً در سال ۱۳۶۳ به بندرعباس عزیمت کرد و در حال حاضر نیز، ساکن همانجاست. محمدعلی بهمنی مسؤول چاپخانۀ دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا (در گویش بندرعباسی به معنی قصّه) در بندرعباس است.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.