اشعار فروغ فرخزاد

فروغ‌الزمان فرخزاد (زادۀ ۸ دی ، ۱۳۱۳ - درگذشته ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.

فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.



کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...


همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

فروغ فرخزاد





من از نهایت شب حرف می‌زنم 

 من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد




دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی

میکشیدی

آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو؟

کیستی تو؟


فروغ فرخزاد





دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است



فروغ فرخزاد



نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سرکشم
 اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد 
مرا به اوج می برد
 مرا به دام میکشد 
نگاه کن تمام آسمان
 من پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطر ها و نورها 
نشانده ای مرا کنون
 به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها 
مرا ببر امید دلنواز من
 ببر به شهر شعر ها و شورها
 به راه پر ستاره می کشانی ام 
فراتر از ستاره می نشانی ام 
نگاه کن من از ستاره سوختم
 لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین برکه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این کبود غرفه های آسمان 
کنون به گوش من دوباره می رسد
 صدای تو صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه کن که من کجا رسیده ام 
به کهکشان به بیکران به جاودان 
کنون که آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها
 مرا بپیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیر پا
 مرا دگر رها مکن 
مرا از این ستاره ها جدا مکن
 نگاه کن که موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب میشود 
صراحی سیاه دیدگان من به لالای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
 نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد


نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که درخلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
 فروغ فرخزاد



امشب به قصه دل من گوش می کنی

                                              فردا مرا چوقصه فراموش می کنی...


چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

                                               سنگی و ناشنیده فراموش می کنی


رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

                                              از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی


دست مرا که ساقه سبز نوازش است

                                            با برگهای مرده هم آغوش می کنی


گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

                                           در شعله می نشانی و مدهوش می کنی


ای ماهی طلایی مرداب خون من!

                                          خوش باد که مستیت، که مرا نوش می کنی



تو دره بنفش غروبی که روز را

                                       بر سینه می فشاری و خاموش می کنی


در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

                                        او را به سایه از چه سیاه پوش می کنی؟

 

"فروغ فرخزاد"



هیچ جز حسرت نباشد کار من 
بخت بد بیگانه ای شد یار من 
بی گنه زنجیر بر پایم زدند 
وای از این زندان محنت بار من 
وای از این چشمی که می کاود نهان 
روز و شب در چشم من راز مرا 
گوش بر در مینهد تا بشنود 
شاید آن گمگشته آواز مرا 
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست 
فکرت آخر از چه رو آشفته است 
بی سبب پنهان مکن این راز را 
درد گنگی در نگاهت خفته است 
گاه می نالد به نزد دیگران 
کو دگر آن دختر دیروز نیست 
آه آن خندان لب شاداب من 
این زن افسرده مرموز نیست 
گاه میکوشد که با جادوی عشق 
ره به قلبم برده افسونم کند 
گاه می خواهد که با فریاد خشم 
زین حصار راز بیرونم کند 
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد 
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟ 
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم 
نیست پیدا بر لب تبدار تو 
من پریشان دیده می دوزم بر او 
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست 
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست 
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست 
همزبانی نیست تا برگویمش 
راز این اندوه وحشتبار خویش 
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد 
خویشتن را مایه آزار خویش 
از منست این غم که بر جان منست 
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست 
پای در زنجیر می نالم که هیچ 
الفتم با حلقه زنجیر نیست 
آه اینست آنچه می جستی به شوق 
راز من راز نی دیوانه خو 
راز موجودی که در فکرش نبود 
ذره ای سودای نام و آبرو 
راز موجودی که دیگر هیچ نیست 
جز وجودی نفرت آور بهر تو 
آه نیست آنچه رنجم میدهد 
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو


فروغ فرخزاد






من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست

 

فروغ فرخزاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.