اشعار سیمین بهبهانی

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم 
با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم

شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر 
با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم

جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید 
سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم

ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی 
گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم

با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم 
این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم

هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم 
هر روز فتنه ای در دهر انگیختن نمی خواهم

این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس 
این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم 
 

         

(سیمین بهبهانی)





من با تو ام ای رفیق ! با توهمراه تو پیش می نهم گام 
در شادی تو شریک هستم 
بر جام می تو می زنم جام

من با تو ام ای رفیق ! با تو 
دیری ست که با تو عهد بستم 
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم 
همپای تو ام ، بگیر دستم 
پیوند گذشته های پر رنج 
اینسان به توام نموده نزدیک 
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک 
رنجی که تو برده ای ز غولان 
بر چهر من است نقش بسته 
زخمی که تو خورده ای ز دیوان 
بنگر که به قلب من نشسته 
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی 
یک جمع به هم گرفته پیوند 
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه 
بالاتری از نژاد و از رنگ 
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ


سیمین بهبهانی




چه رفت بر زبان مرا؟   
که شرم باد از آن مرا!
به یک دل و به یک زبان،   
دوگانگی چرا کنم؟
ز عمر، سهم بیشتر   
ریا نکرده شد به سر
بدین که مانده مختصر،    
دگر چرا ریا کنم؟... 

 

سیمین بهبهانی

 



یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

 

 سیمین بهبهانی





دارا جهان ندارد،                   

سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در                  

هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید         

البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،                    

 آتش فشان ندارد 
دیو سیاه دربند                    

 آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو              

 گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،                 

زاینده رود خشکید 
زیرا دل سپاهان،                  

 نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا                   

 نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما                  

تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها                   

 بر کام دیگران شد 
نادر ز خاک برخیز                  

میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری                 

دزدان سرزمینت 
بر بیستون نویسند                

دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی                

فریادمان بلند است
اما چه سود،                     

  اینجا نوشیروان ندارد 
سرخ و سپید و سبز است      

این بیرق کیانی 
اما صد آه و افسوس             

 شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی               

 شهنامه ای سراید 
شاید که شاعر ما                

دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش 

 ای مهرآریایی 
بی نام تو ، وطن نیز

نام و نشان ندارد

 

 سیمین بهبهانی





 خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد

 

سیمین بهبهانی





کاش من هم، همچو یاران، عشق یاری داشتم
                                         خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم

تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر،

                                         کاش، چون ایینه، بر صورت غباری داشتم

ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!

                                         کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم.

شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی

                                         لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم

خسته و آزرده ام، از خود گریزم نیست، کاش

                                         حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم.

نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام

                                         که به سوی غیر خود راه فراری داشتم،

محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود

                                          گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم

تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب

                                          اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم

پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود

                                          چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم

آه، سیمین! حاصلم زین سوختن افسرده است

                                          همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!...

 

سیمین بهبهانی




پیر ماه و سال هستم 
 پیر یار بی وفا ، نه 
 عمر می رود به تلخی 
 پیر می شوم ،‌ چرا نه ؟
 پیر می شوی ؟ چه بهتر 
 زود می رسی به مقصد 
 غیر از این به ماحصل هیچ 
 بیش ازین به ماجرا ، نه 
هان ،‌ چگونه مقصد است این ؟
 مرگ ؟
 پس تولدم چیست ؟
آمدیم تا بمیریم ؟
 این حماقت است ، یا نه ؟
زاد و مرگ ما دو نقطه ست 
 در دو سوی طول یک خط 
هر چه هست ، طول خط است 
ابدا و انتها نه 
در میان این دو نقطه 
 می زنی قدم به اجبار 
 در چنین عبور ناچار 
 اختیار و اقتضا نه 
نه ،‌ قول خاطرم نیست 
 می توان شکست خط را 
می توان مخالفت کرد 
با همین کلام : با نه 
زاد ما به جبر اگر بود 
 مرگ ما به اختیار است 
زهر ، برق رگ زدن ، دار 
هست در توان ما، نه؟
نه ، به طول خط نظر کن 
 راه سنگلاخ سختی ست 
 صاف می شود ، ولیکن 
جز به ضرب گام ها ، نه 
 گر به راه پا گذاری 
 از تو بس نشانه ماند 
 کاهلان و بی غمان را 
 مرگ می برد تو را ، نه 
گر ز راه بازمانی
هر که پرسد از نشانت 
 عابر پس از تو گوید 
 هیچ ، هیچ ، کو ؟ کجا ؟ نه 


سیمین بهبهانی




 برای انسان این قرن 
 چه آرزو می توان کرد 
 که در نخستین فراگشت 
خراب و خون ارمغان کرد 
 ببین که در مغز پوکش 
 چه فتنه یی شعله انگیخت 
 ببین که در دست شومش 
 چه کوهی آتشفشان کرد 
ببین که با خون و وحشت 
عجین به چرک و عفونت 
به هر کلان شهر عالم 
چگونه سیلی روان کرد 
تنوره ی آتشینش 
 شراره ها بر زمین ریخت 
 خراش در عرش افکند 
 خروش در آسمان کرد 
گرسنه ی نیمه جان را 
 گلوله ها در شکم ریخت 
گروه لب تشنگان را 
گدازه ها در دهان کرد 
 نه ساقی و جام عدلی 
 نه غیرتی با گدایی
یکی ستم از جهان برد 
یکی ستم بر جهان کرد 
هجوم رایانه ها را 
 به فال فرخ نگیرم 
که در پساپشت هر یک 
 نحوستی آشیان کرد 
 به فتح نیروی ذرات 
 چگونه خرسند باشم 
بسا که معموره ها را 
خرابه و خکدان کرد 
خدای من ! این چه قرنی ست 
 که بخش دیباچه اش را 
 به خون و زرداب زد مهر 
 به ننگ و نفرت نشان کرد 
 به عرصه ی جنگ و وحشت 
فکنده سجاده بر خون 
برای انسان این قرن 
 چه آرزو می توان کرد ؟


سیمین بهبهانی



هی قرص ،‌ هی دوا ، ول کن 
 این زندگی ست؟ آری ؟
نه 
 بهبود جسم ویران را 
 هیچ انتظاری داری ؟
 نه 
فردا چگونه خواهد بود ؟
دنیا درست خواهد شد ؟
 خورشید رقص خواهد کرد 
 از بعد سوگواری ؟
 نه 
مهتاب در سرابستان 
 هر شب حریر خواهد بافت ؟
صبح از ستیغ خواهد تافت 
 با شال نقره کاری ؟
 نه 
 فقر و فساد و فحشا را 
 از این خرابه خواهی راند 
تا عیش و امن و تقوا را 
 سوی سرا بیاری ؟
 نه 
مقتوله های مسکین را 
 کز بغض خویش نان خوردند 
 بر گور اگر گذر کردی 
 نان دگر گذاری ؟
 نه 
هی قرص ، هی دوا ، بس کن 
 این شرق شرق شلاق است 
 هر ضربه را یقین دارم 
 با نبض می شماری ، نه ؟
بالا بلند پویا را 
 ننگ است ضعف و بیماری 
 گر آخرین دوا خواهی 
مرگ است و شرمساری ، نه 
 برخیزد و چهره رنگین کن 
 تا باز نوجوان باشی
پیش عدوی بدخواهت 
 خواری مباد و زاری نه 
 در آخرین نبرد ای زن 
 فرمان پذیز آتش باش
 دست به خود گشودن هست 
 گر پای پایداری نه 
 


سیمین بهبهانی



سیمین بهبهانی(زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی است. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است.

سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» فرزند عباس و حاج میرزا حسین حاج میرزاخلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه بود عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ اوست. است.پدرش عباس خلیلی به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

غزلسرای بی همتا معاصر، سیمین بهبهانی به سال 1306 از دو شخصیت فرهنگی، فخر عظما ارغون و عباس خلیلی چشم به روی زندگی گشود و هنوز به 2 سالگی نرسیده بود که پس از مرگ پدربزرگش، بین پدر و مادرش جدایی افتاد و سه ساله بود که مادرش همسر دیگری برگزید و از آن به بعد فخر عادل خلعتبری نامیده می شد، پدرش نیز بی همسر نماند و او نیز به زودی زن دیگری را به عقد خود در آورد.

ذوق ادبی سیمین شاید میراثی دو سویه از پدر و مادر باشد، پدرش عباس خلیلی نویسنده ده ها جلد رمان و کتاب تحقیقی و تاریخی و از نخستین کسانی بود که نوشتن را به شیوه رمان آغاز کرد که ((روزگار سیاه)) و ((اسرار شب)) از جمله رمان های او و ((تاریخ کوروش)) در دو جلد از تالیفات تحقیقی و ((پرتو اسلام)) در 2 جلد و ((تاریخ کامل ابن اثیر)) در 14 جلد از ترجمه های اوست. و دوره روزنامه های پر خواننده اقدام، که نسخه های آن در کتابخانه های ایران موجود است و یاد سرمقاله های تند و پر تحرک آن نیز در ذهن بسیاری از هموطنان سالدیده هنوز زنده است. مادرش فخر عظما ارغنون نیز زنی بود نمونه شگفتی های روزگار خویش، در دوره ای که هنوز خواندن و نوشتن برای زن گناه به شمار می رفت از بسیاری از دانش های خاص مردان بهره کافی گرفته بود. ادبیات فارسی، فقه و اصول، زبان عربی، هیئت و فلسفه و منطق و تاریخ و جغرافی را به خوبی می دانست و نزد استادان وقت که آموزگاران دو برادرش نیز بودند، فرا آموخته بود. زبان فرانسه را از کودکی از یک بانوی سوییسی که معلم سرخانه او بود یاد گرفته بود و چون در خانواده مرفهی به دنیا آمده بود از تمامی امکانات آموزشی و پرورشی بهره مند بود. بدین سان پس از جدایی از همسر و مرگ پدر و مادر با اندوخته های خود قدم به اجتماع گذاشت و به تدریس زبان فارسی در دو مدرسه دخترانه موجود آن زمان پرداخت. او از موسیقی اطلاع کافی داشت، شعر می سرود، تار را خوب می نواخت و با عضویت در انجمن های زنانه برای احقاق حقوق اجتماعی زنان مبارزه می کرد.
با این ویژگی ها سیمین در محیطی پرورش یافت که هرگز از شعر و شور و فعالیت خالی نبود. او از 12 سالگی زبان به شعر گشود و در 14 سالگی یکی از سروده های خود را در مدرسه خواند و با تشویق آموزگار خود روبرو شد. مادرش نخستین غزل او را برای روزنامه نوبهار که به مدیریت ملک الشعرای بهار و همکاری دامادش یزدان بخش قهرمان منتشر شد فرستاد که با مطلع:
((ای توده گرسنه ی نالان چه می کنی _ ای
ملت فقیر و پریشان چه می کنی)) به چاپ رسید.
او که دوشیزه ای باهوش و مستعد بود دوران متوسطه را در 4 سال و هر سال 2 کلاس یکی به سر می برد و پیش از آنکه دیپلم دوره دبیرستان را بگیرد وارد مدرسه ی مامایی شد ولی چون اولیاء آموزشگاه از خبر فعالیتش در سازمان جوانان حزب توده خبر داشتند، همچنین می دانستند که گاه چیزی می نویسد یا شعری می سراید، به او بدبین بودند. تازه سال دوم مدرسه را شروع کرده بود که گزارش انتقادی و بی امضاء درباره اوضاع نا به هنجار مدرسه در یکی از روزنامه های آن زمان منتشر شد که سخت رئیس آموزشگاه را خشمگین کرد و نوشتن آن را به سیمین نسبت دادند، حال آنکه هیچگاه نفهمید نویسنده آن نامه چه کسی بوده است! این ماجرا، به نبرد تن به تن سیمین با رئیس آموزشگاه و اخراج او از آنجا منجر شد و جنجال آن به روزنامه ها کشید و از همان تاریخ شخصیت جسور و مبارز او را به اطرافیانش نمود. اگرچه این واقعه باعث ترک تحصیل او دگرگون شدن سرنوشتش شد و او سخت آزرده بود ترجیح داد که همسری نخستین خواستگار خود را بعد از آن ماجرا بپذیرد.بدین ترتیب در ظرف یکی دو ماه به همسری حسن بهبهانی در آمد. پیوندی ناهمگون که او را از 17 سالگی دچار غم سنگینی کرد که هفته ها و ماه ها با او ماند و حتی با تولد سه فرزندی هم که یکی پس از دیگری به دنیا آمدند کاستی نگرفت که هیچ بلکه شدیدتر هم شد. همسر او از خانواده محترمی بود، تحصیلات کافی داشت، اما نگرش آن دو به زندگی از دو زاویه متفاوت بود اما با این همه سیمین را از ادامه تحصیل باز نداشت و مانع سرودنش نشد. او در خانه شوهر دیپلم گرفت و در کنکور چند دانشگاه شرکت کرد و به دانشگاه حقوق راه یافت و توانست تحصیلاتش را ادامه بدهد. اما زندگی مشترک انها پس از 20 سال خاتمه یافت و آنها با متانت تمام راهشان را از یکدیگر جدا کردند. سیمین پس از مدتی همسر دیگری برگزید به نام منوچهر کوشیار، که او را بسیار دوست داشت و با توافق کامل 14 سال از عمر خود را در کنار آن مرد همراه گذراند. مردی که در دانشگاه حقوق با او آشنا شده، در کنار او دوران دانشکده را به پایان رسانده بود، اما او را هم سرانجام از دست داد و مرد همراه در سال 1363 با حمله قلبی از پای در آمد. با مرگ او که فاجعه بزرگی بود سیمین خود را با تنهایی باز گذاشت و از آن پس زندگی در کنار پسرش را ادامه داد. پسری که بهترین دوست،مشاور، همیار و همراه اوست و در تمامی سالهای تنهایی، نزدیک ترین همراه او بوده است.

در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد . سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره می‌کردند . در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت .

در ۱۳۷۸ سازمان جهانی حقوق بشر در برلین مدال کارل فون اوسی یتسکی را به سیمین بهبهانی اهدا کرد . در همین سال نیز جایزه لیلیان هیلمن / داشیل هامت را سازمان نظارت بر حقوق بشر (HRW) به وی اعطا کرد.

با اینکه سیمین بهبهانی تحصیلاتش را در رشته حقوق قضایی به پایان رسانید، اما در خاتمه تحصیلات به تدریس ادبیات روی آورد و سال هایی از عمر را به تدریس گذراند و تنها سرگرمی او سرودن شعر و مطالعه و گه گاه نیز سفر به داخل ایران و خارج است و در میان مردم ادب پرور و شعردوست از محبوبیت بسیاری برخوردار است. شیوه کار شعری سیمین بهبهانی بیشتر در حوزه غزل است. و او با غزل و دو بیتی های نیمایی آغاز به سرودن کرد و از همان روزهای نخست شعرش بازتابی از محیط و اوضاع اجتماعی بوده، اگرچه هرگز از عواطف درونی و شخصی فارغ نمانده است و آن چه را که هم بازتاب اوضاع اجتماعی می نامیم در واقع بازتاب واکنش های عاطفی و خصوصی او در برابر محیط جامعه ای است که در آن می زیسته است و اشعارش در بیشتر موارد ناخواسته رنگ اجتماعی و سیاسی دارد و متاثر و برانگیخته از جهان برون و کمتر از جهان درون است.
او از 20 سال پیش به ایجاد تغییراتی در اوزان غزل دست زد و کوشید از پاره های طبیعی کلام که در حال محاوره بی وزن به نظر می رسند در غزل استفاده کند و با تکرار و ادامه ضرب پاره نخستین، وزن تازه ای را به وجود بیاورد که هم اوزان گذشته را تداعی کند و هم مضامین و واژه های خاص اوزان گذشته لازمه ظرفیت آن نباشد. به این ترتیب ظرفی نو، آماده پذیرش محتوایی نو را ایجاد کرد که در شکل بندی غزل گذشتگان را حفظ کرده است اما ظرفیت و محتوای تازه ای را به وجود آورده است. این ابداع سیمین بهبهانی در میان جوانان پیروان بسیاری به دست آورد و سبب ادامه قالب کهنه غزل در شعر معاصر شد.

سیمین بهبهانی  به علت مشکلات تنفسی و قلبی در بیمارستان پارس تهران بستری بود وی از پانزدهم مرداد به کما رفت و سرانجام ساعت یک بامداد روز سه شنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ خورشیدی برابر با ۱۹ اوت ۲۰۱۴ میلادی، در سن ۸۷ سالگی درگذشت.پیکر او با حضور مردم و ادیبان و هنرمندان از مقابل تالار وحدت تشییع شد و در بهشت زهرا در مقبره خانوادگی و کنار پدرش به خاک سپرده شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.