اشعار نیکی فیروزکوهی

روزی خواهد آمد
که جایی‌ در مرز بین دو لحظه
پی‌ به عمقِ فاصله‌ها ببریم

کشف کنیم
نخ نما هستند رابطه‌ها
دوست داشتن‌ها چه ناگهانی
و عشق‌ها چه اتفاقی

به یاد داشته باشیم
آن روز
چشم‌ها را ببندیم
محکم تر از همیشه
ببریم نافِ دنیا را
و تنهایی‌ را به تنهایی‌ جشن بگیریم
جاودانه باد روز‌هایِ آرام ما


نیکی‌ فیروزکوهی




همدستِ عصیان که باشیم
عریان تر از شیطانی می‌‌شویم
که وسوسه کرد
چشم‌های پر فریب را
در بخلِ چشم خانه‌های تنگ
بیا قانونِ طبیعتِ مادرانمان را مشق نکنیم
بیا خودمان باشیم
حتی اگر با صفرهای ترسناک
تخمینمان زدند
بیا از گرگ‌ها نترسیم
بیا از تهدیدِ هیچ دستی‌
هیچ سنگی‌ نترسیم
بگذار ایجازِ ما
نقطه ی پایانی بر افسانه ی مرگِ عاشقان باشد
که عشق اگر خطاست ... ما خطاکاریم


نیکی فیروز کوهی




به خانه خواهم آمد
اگر جاده‌های طولانی صد پاره شوند
اگر این تاریکی‌ مرموز امان دهد
اگر سکوت، از سرِ زبان‌های بی‌ مهرِ ما بیفتد
اگر باران ببارد
و این کدورتِ هزار ساله را از دلهایمان بشوید
آه ... اگر باران ببارد
اگر باز دوستم داشته باشی‌


نیکی‌ فیروزکوهی




زمان!
اگر به عقب بر می‌‌گشت
تنها پشیمانی ام
خالی‌ نکردنِ گلوله ی آخر بود
در مغزِ پوچِ زندگی‌ !


نیکی‌ فیروزکوهی



قلب نیست لعنتی !!!
چیزی است در دلم آویخته به بندی
تاب می‌خورد بینِ بغض‌هایِ من
و درد‌هایِ زندگی‌
نه می‌‌ایستد که مرا راحت کند
نه می‌تپد که ماتمِ تو را کم کند


نیکی‌ فیروزکوهی



یادتان باشد، برگشت، گاهی‌ سقوط به اعماقِ حقارتی دو جانبه است.
قوی باشید و خوددار و بزرگ ...
آدم‌های غمگین و دلشکسته و رنجور را هیچکس دوست ندارد.


نیکی‌ فیروزکوهی



بچه گیهای ما پر می شود از آدم بزرگ‌هایی‌ که فکر می‌‌کنند و فکر می‌‌کنیم الگویِ ما هستند.

در بزرگسالی‌ دلمان برایِ خودمان ، برایِ ساده دلی‌ ‌ها ،برای مغز‌های کوچکمان می‌گیرد...

آدم‌هایی‌ می‌‌شویم پر از تردید ،پر از سوال‌های بی‌ جواب ، پر از نگرانی برای راهی‌ که تا نیمه آمده ایم و نفهمیدیم چرا ...

صادقانه گفته باشم، از هیچ چیز بیش از این نمی‌ترسم که خواسته یا ناخواسته الگوی کسی‌ باشم.

برای من روزِ قیامت ، روزی ‌ست که فرزندم اعتراض کند چرا آنچه وانمود کردم ، نیستم .
برای من روزِ قیامت روزی است که باید اعتراف کنم هرگز ندانستم چگونه باید باشم یا چه می‌‌خواهم باشم.
... چرا که الگوهای من بسیار کوچک بوده اند

آدم‌های خوب الزاماً الگوهای خوبی نیستند و برعکس ...


نیکی‌ فیروزکوهی



هیچکس نمی‌‌گوید
اگر شب را از آدم بگیرند
و تاریکی‌ را
و غرورِ درب‌های بسته را
و حجبِ سنگینِ پرده ها
و اگر بغضِ سنگین قرن را
و معجزه ی سکوت را
و عظمتِ بی‌ انتهایِ تنهایی را از آدم بگیرند
دستِ درد‌های هزارساله ی خودمان را بگیریم ، به کدام جهنمی ببریم ؟


نیکی‌ فیروزکوهی



با من مدارا کن
در سینه ی من
مرغکی باران خورده
سراسیمه
دل می‌‌زند
بالش را بگیری
چنان صاعقه خورده ای
یکباره
تهی می‌‌شود
رهایش کنی‌
از آخرین شاخه ی بودن
بی‌ صدا
فرو می‌‌پاشد
با من مدارا کن
تا بهار
تا رسیدن
تا دریای شمال
تا خاک‌های مرطوبِ شهرمان
چیزی نمانده
با من مدارا کن
بگذار دلهره ی جدایی را
در حافظه ی هیچ عاشقی شکوفا نکنیم


نیکی‌ فیروزکوهی




کاش پیر تر بودم
این خستگی کشنده بی دلیل را
مى سپردم به خوابی عمیق
ستون وار
تکیه مى دادم بر خمیده پشتى
که عصیان را چنان عریان ادعا مى کرد
بى مهابا قمار مى کردم
با دلی که جنگ را ابلهانه مى پنداشت
و سکوت را مقدس
آنوقت ...
تمام دغدغه‌ام مى شد
خفتنی با صلابت


نیکی‌ فیروزکوهی



در این برودتِ بی‌ انتها
چه کسی‌ خواهد شنید
که من خودم را در آینه گریسته ام
که من با کبوتر ها
از معصومیتِ پرواز گفته ام
که من دنبال جای پای گناه
فاصله ی خودم از خودم را به چشم دیده ام

آه مادر
مرا به آغوشت بخوان .....
مرا به آغوشت بخوان .....


نیکی‌ فیروزکوهی



آخر قـصه را بــردار و بـا خـودت ببر …

همـان یـکی بود و یـکی نبود !

همـان گنـبد کـبود را بـرای مـن بگـذار ….

در فکـر شـروعی دوبـاره ام !

مـــن بودم و هـنوز کس دیـگری نـبود !؟


نیکی فیروز کوهی



مترسک!

آنقدر دستهایت را باز نکن

کسی تو را در آغوش نمی‌گیرد
ایستادگی همیشه تنهایی می‌آورد.

 

"نیکی فیروزکوهی"




آدم ها کوله‌ باری از خاطراتِ خوب و بد را با خود جابجا می‌‌کنند بدون اینکه واقعا بدانند با آنها چه باید کرد
در واقع، یادگاری‌ها ارزشمند‌ترین دست آورد‌های زندگی‌ ما هستند
خاطرات را باید روی طاقچه گذاشت، تا کنارِ شمع دانی‌‌های نقره بدرخشند و بی‌ اختیار یادِ آینه را زنده کنند
خاطرات را باید در گلدان‌های پشتِ پنجره کاشت، تا انتظار رنگِ تازه‌ای به خود بگیرد و بازگشت، رنگِ تازه تری
خاطرات را باید نوشت. آنها را باید نوازش کرد. خاطرات نیاز به لمسِ مهربانِ انگشتانِ ما دارند و این را کمتر کسی‌ می‌‌داند
اصلا باید با خاطرات خوابید. چه فرق می‌کند صبح روی بالشت ردِّ پای کدام اتفاق باشد؟ همین که چشمانت را به روز باز می‌‌کنی‌ و یادت میاید که یک وقتی‌ ، جایی‌ ، با کسی‌ که دوستش داشتی ، لحظه‌ای به یاد ماندنی را ساخته‌ای ، همین آغوشت را گرم می‌‌کند حتی اگر به طورِ دردناکی خالی‌ باشد .......


نیکی‌ فیروزکوهی



و خاطرات نه مجال گریز می دهند،

نه رخصت خلوتی.

خاطرات روح تو را می درند در رخوت سرد روزهایت،

چنان بارانی ات می کنند که برگریزان سهم تو می شود.

خاطرات از تو و لحظه هایت عبور می کنند،

می دوی و می دوند

و نمی دانی کدامیک زنده تر است...!


(نیکی فیروزکوهی)

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.