دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار سر بسته بماند
مستت می کند
این اندوه.
شمس لنگرودی
باران خزانی بر بام
باد
آکنده اندوه
تکه های بهار را که در قلبم جا نهادی
کجا بگذارم؟
شمس لنگرودی
آسان است برای من
که خیابانها را تا کنم و در چمدانی بگذارم
که صدای باران را، به جز تو کسی نشنود
به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه من آورد
آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم
و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود
آسان است که چهچه گنجشک را ببافم و پیراهن خوابت کنم
آسان است برای من به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه اولش برگردد
برای من آسان است به نرمی آبها سخن بگویم
و دل صخره را بشکافم
آسان است نا ممکنها را ممکن شوم
و زمین در گوشم بگوید بس کن رفیق
اما آسان نیست که معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفته ای
شمس لنگرودی
به باران ها چه کسی یاد می دهد
موسم پائیز
طوری ببارد
که هیچ گلی
از خانه خود بیرون نیاید.
شمس لنگرودی
می خواستم ترانه ای باشم
که بچه های دبستانی از بر کنند
دریا که می شنود
توفانش را پشتش پنهان کند
و برگ های علف
نت های به هم خوردن شان را
از روی صدای من بنویسند.
می خواستم ترانه یی باشم
که چشمه زمزمه ام کند
آبشار
با سنج و دهل بخواند.
اما ترانه یی غمگینم
و دریا ، غروب
بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند.
نت هایم را تمام نکرده
چرا
رهایم کردی ؟
شمس لنگرودی
چه چیزهای ساده ای که آدمی از یاد می برد
می بینی !
دنیا زیباست محبوب من
نمی دانستیم
برای نشستن زندگی در کنارمان
چهارپایه ای نداریم.
شمس لنگرودی
به همین گونه شعر می نویسم
مدادم را در دستم می گیرم
و می نویسم باران.
دیگر پروانه و باد خود می دانند پاییز است یا بهار
من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم
و اگر توفانی برخیزد و آب ها و برگ های سیاه را با خود ببرد، با من نیست
به همان گونه که اکنون گل سرخی بر یقه ی پیراهن تان روییده ست.
شمس لنگرودی
باز گشته ام از سفر
سفر از من
باز نمی گردد
از : شمس لنگرودی
چرخ خیاطی!
چرخ کن
ژنده پارۀ روزهایم را و سکوت را
چرخ کن
باران و کویر را در گل هائی که سکوت کرده اند
دهانم را چرخ کن
تا از خیاطم نگویم
چگونه پیراهن مان را نابینا نابینا چرخ می کند
چگونه پیراهن سردمان را می دوزد.
از شمس لنگرودی
ﺗﻤﺎﻣﻲﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻚﺭﻭﺯﻧﺪ
ﺗﻜﻪﺗﻜﻪ
ﻣﻴﺎﻥﺷﺒﻲﺑﻲﭘﺎﻳﺎﻥ...
شمسﻟﻨﮕﺮﻭﺩﻱ
اندوهش چنان است
که هر قطره اشکش
به دریاچه بدل خواهد شد
من همخانهی خود سیل را
خوب می شناسم
محمدتقی جواهری گیلانی (شمس لنگرودی) (زادهٔ ۱۱ فروردین ۱۳۳۰ در لنگرود) شاعر و پژوهشگر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایراناست.
وی دیپلمِ ریاضی و لیسانسِ اقتصادوبازرگانی دارد و استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس داده، و به همراه حافظ موسوی و شهاب مقربین مدیر انتشاراتآهنگ دیگر است. او هماکنون در مؤسسه رخداد تازه تدریس میکند.
او فرزند آیتالله جعفر شمس لنگرودی است که مدت ۲۵ سال امامت جمعه لنگرود را بر عهده داشت. شمس لنگرودی در سال ۱۳۳۰ در لنگرود متولد شد و سرودن شعر را از دههٔ ۱۳۵۰ آغاز کرد. نخستین دفتر شعرش رفتار تشنگی در ۱۳۵۵ منتشر شد، اما پس از انتشار مجموعههای «خاکستر و بانو» و «جشن ناپیدا» در اواسط دههٔ ۱۳۶۰ به شهرت رسید.
پس از از انتشار نخستین دفتر شعرش، «رفتار تشنگی» در سال ۱۳۵۵ خورشیدی، در سالهای پرتبوتاب دههٔ ۱۳۶۰ از او چهار مجموعه شعر از جمله «قصیدهٔ لبخند چاکچاک» منتشر میشود؛ سپس دهسالی را با سکوت در شعر میگذراند و سرانجام در سال ۱۳۷۹، مجموعه شعر «نتهایی برای بلبل چوبی» را روانه بازار کتاب میکند. این شاعر در دههٔ ۱۳۸۰ «سالهای سکوت و کمکاری» را جبران میکند؛ در این سالها هشت مجموعه شعر از او منتشر میشود که از آن جملهاست: «پنجاهوسه ترانهٔ عاشقانه»، «رسمکردن دستهای تو» و «شب، نقاب عمومی است». از این میان، مجموعه شعر «۲۲ مرثیه در تیرماه» از طریق رسانههای اینترنتی منتشر شدهاست.