دیرینه سالهاست که در دیدگاه من -
شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان
وین تک ستاره های درخشان بیشمار -
سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست
*****
در دیدگاه من -
این ماه پرفروغ که بیتاب می رود
سیمینه زورقیست که بر آب می رود
رخشان شهابها که پراکنده می خزند -
هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی -
کاندر پی شکار، شتابنده می خزند.
*****
در دیدگاه من -
دریاست آسمان و ندارد کرانه ای
جز بی نشانگی -
از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای
گفتم شبی به خویش:
این آسمان پیر -
بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام -
دنبال ناخداست
پس ناخدا کجاست؟
در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:
دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست"
مهدی سهیلی
خدا یا بشکن این آئینه ها را
که من از دیدن تو آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن نا گزیرم
از آن روزیکه دانستم سخن چیست ـــ
همه گفتند: این دختر چه زشت است
کدامین مرد ، او را می پسندد؟
دریغا دختری بی سرنوشت است.
***
چو در آئینه بینم روی خود را
در آید از درم، غم با سپاهی
مرا روز سیاهی دادی ،اما
نبخشیدی به من چشم سیاهی
***
به هر جا پا نهم ، از شومی بخت ـــ
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم ـــ
یکی در حلقه گیسوی من نیست
***
مرا دل هست ، اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
بمن حال پریشان دادی، اما ـــ
سر زلف پریشانم ندادی
***
به هر ماه رویان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم بزاری
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان ـــ
همه گویند : که او مردم گریز است
نمیدانند، زین درد گرانبار ـــ
فضای سینه من ناله خیز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگینش دختر ی ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستین بود
***
چو مادر بیندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهربانی مینوازد
ولی چشم غم آلوده اش گواهست
که در اندوه دختر می گدازد
***
ببام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم ، نا آشنایم
نه آهنگی مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم
***
خدایا ! بشکن این آئینه هارا
که من از دیدن آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه روئی نا خوشایند ـــ
دلی روشنتر از آئینه دادی
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولی سیرت پرستان میستایند
به بزم پاکجانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند
***
میان سیرت وصورت ،خدایا ! ـــ
دل زیبا به از رخسار زیباست
بپاس سیرت زیبا ، کریما! ـــ
دلم بر زشتی صورت شکیباست.
مهدی سهیلی
بود سوزی در آهنگم خدایا!
تو میدانی که دلتنگم خدایا!
دگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن،نه ازسنگم خدایا
مهدی سهیلی
هر جا کسی با خاطری خرم نشسته است
در خنده هایش، پرده غم نشسته است
اندوه هم در دل نماند جاودانه
زیرا « غم و شادی » کنار هم نشسته است
شاید نپاید، زانکه شادی چون چراغی
در رهگذار صر صر ماتم نشسته است
هر جا که دیدم ـ در کنار « شادمانی »
« اندوه » در جان بنی آدم نشسته است
مهدی سهیلی
روزگاری رفت و من در هر زمان ـ
آزمودم رنج « غربت » را بسی
درد « غربت » میگدازد روح را
جز « غریب » این را نمیداند کسی
هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسی مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خیز
غربت « بی همزبانی » بدتر است
مهدی سهیلی
آهوان را هر نفس از تیرها فریادهاست
لیک صحرا پر ز بانگ خنده صیادهاست
گل بغارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بسکه از جور خزان بر باغها بیدادهاست
غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد
هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست
باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
های های زاریش در هوی هوی بادهاست
گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک
لب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست
مهدی سهیلی
به نامردمان مهر کردم بسی
نچیدم گل مردمی از کسی
بسا کس که از پا در افتاده بود
سراسر توان را زکف داده بود
نه نیروش در تن، نه در مغز، رای
دو دستش گرفتم که خیزد بپای
چو کم کم به نیروی من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ
بحیلت گری خنجری از پشت زد
بخونم ز نامردی انگشت زد
شکستند پشتم نمکخوار گان
دورویان بیشرم و پتیارگان
گره زد بکارم سر انگشتشان
تبسم بلب، تیغ در مشتشان
ندارم هراسی ز نیروی مشت
مرا ناجوانمردی خلق، کشت
محبت به نامرد، کردم بسی
محبت نشاید به هر ناکسی
تهی دستی و بیکسی درد نیست
که دردی چو دیدار نامرد نیست
مهدی سهیلی
در این غم سرا غمگساری نبود
بسی ناله کردیم و یاری نبود
اگر لحظه یی خنده بر لب نشست
در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
به یک روز آن هم بهاری نبود
به هر جمع رفتم پریشان شدم
که جز مردم سوگواری نبود
بسا زنده دیدم در این خاکدان
که کاشانه اش جز مزاری نبود
یکی گرد برخاست از این کویر
دریغا که با آن سواری نبود
تو گفتی دگر می شود روزگار
دگر شد ولی روزگاری نبود
مرا مرگ بهتر از این زندگیست
که در جبر آن اختیاری بود
دلت را مکن رنجه از برد و باخت
که این زندگی جز قماری نبود
مهدی سهیلی
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی ؟
خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟
به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی
ز پرنیان بسترت شبی جدا نبوده یی
پرند خواب را ز خود چرا جدا نمی کنی
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی
سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرنده ی اسیر را چرا رها نمی کنی
ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمشب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی
به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده یی
که روزی عجز و بندگی به کبریا نمی کنی
مهدی سهیلی
مهدی سهیلی که شعر تاثیرگذار و زیبای « دختر زشت » را سرود ؛ در تاریخ هفتم تیرماه سال 1303 در خیابان مولوی تهران در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد ، پدرش غلامرضا از نوادگان حاج اکبر سمنانی از شاعران بزرگ معاصر و نیای مادرش « اصفهانی » بود . مادر مهدی سهیلی به نوباوگان قرآن درس میداد . مهدی سهیلی در کودکی به مکتب رفت : پس از پایان تحصیلات ابتدایی به فراگرفتن علوم قدیمیه و صرف و نحو عربی و منطق و معانی نزد استادان فن پرداخت و دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد . سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد . مهدی سهیلی نام خانوادگی خود را از حاجی علی اکبری سمنانی به سهیلی در سال 1322 تغییر داد . مهدی سهیلی مدت دو سال برای امرار معاش خانواده به عنوان حسابدار در حجره یکی از تجار بازار حسابداری کرد . مهدی سهیلی فعالیت مطبوعاتی خود را از سال 1323 آغاز کرد و آثار زیادی را در نظم و نثر در بسیاری از نشریات از جمله : توفیق ، اطلاعات ، اطلاعات هفتگی ، مجله سپید و سیاه ، روشنفکر ، تهران مصور و زن روز به چاپ رساند . سهیلی به زبان عربی تسلط داشت و با زبان انگلیسی نیز آشنا بود . مهدی سهیلی از حدود سال 1325 صبح ها در رادیو ، قرآن می خواند و پس از آن در سال 1335 به دعوت مدیر کل وقت اداره کل انتشارات و تبلیغات برای همکاری به رادیو دعوت شد . برنامه « گفتنیها » اولین برنامه ای بود که نوشتن آن را به عهده گرفت ، بعدها پس از طرح و تنظیم برنامه « شما و رادیو » برای این برنامه مطلب می نوشت . مهمترین برنامه ای که مهدی سهیلی در آن شرکت داشت برنامه « مشاعره » بود که سال ها از رادیو پخش می شد . این برنامه بنا به پیشنهاد مهدی سهیلی طراحی و راه اندازی شد زیرا او معتقد بود مشاعره می تواند نگهدارنده فرهنگ قومی و ملی ما باشد . چون اگر قبول داشته باشیم که حافظ ، مولوی ، نظامی ، عطار ، فردوسی و سعدی از افتخارات ایران و از حماسه های جاویدان ایران و ایران زمین هستند پس باید این را هم قبول داشته باشیم که هرگونه فرصتی برای تکرار و ارایه آثار ، خود به خود کمکی است در جهت بزرگداشت آن افتخارات و حماسه ها . مهدی سهیلی پس از انتقال آقای اسماعیل نواب صفا ( شاعر و ترانه سرا ) به رشت ، سرپرست برنامه ی کاروان شعر و موسیقی شد و مدت ده سال از سال 1341 تا 1351 تهیه و تنظیم این برنامه را به عهده داشت .
مهدی سهیلی در سال 1347 با انتشار کتاب اشک مهتاب برگ زرینی را به دفتر افتخارات خود افزود ؛ استقبال عجیب مردم از این مجموعه شعر در تاریخ کتاب جدا بی سابقه بود و هیچ ناشری به خاطر ندارد که دو هزار نسخه از مجموعه شعری به مدت دو ماه آنچنان نایاب شود که شیفتگان فراوانش با کوشش بسیار از به دست آوردنش بی نصیب بمانند . با استقبال اعجاب انگیز مردم از اشک مهتاب بر همگان مسلم شد که آثار مهدی سهیلی در میان مردم شعر دوست و سخن شناس ایران پایگاهی بس عظیم و ارجمند دارد . مهدی سهیلی گرایشات مذهبی داشت و شاهد آن برنامه مذهبی ، عرفانی « دریچه ای به جهان روشنایی » بود که به پیشنهاد و طراحی او تصویب شد و در ماه مبارک رمضان سال 1355 از رادیو پخش شد . سهیلی سی سال در رادیو ایران به نمایشنامه نویسی ، اجرای کارشناسانه ی برنامه های ادبی چون شعر و زندگی و بزم شاعران اشتغال داشت .چند اثر مهدی سهیلی در سال 1957 میلادی در شوروی ( مسکو ) ترجمه و منتشر شد .مهدی سهیلی علاوه بر اشعار جدی و رسمی خود ، سروده های فکاهی و طنزی دارد که نشان از شوخ طبعی اوست . مهدی سهیلی دارای پنج فرزند به نام های سروش ، سهیلا ، سها ، سامان ، سهیل است . مهدی سهیلی سرانجام در 16 مرداد سال 1366 در سن 63 سالگی غروب زندگانی اش فرارسید .