اشعار محمدحسین بهرامیان

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود


محمدحسین بهرامیان






سیب ها گناه آدمند ، تو گناه من

سرخ گونه های توست بهترین گواه من

گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است :

مرگ اشتباه زندگی است، اشتباه من

من حساب سال و ماه را نه، گم نکرده ام

وعده ی من و تو روز مرگ بود ماه من!

من اسیر خویشم این گناه بودن من است

ور نه تو کجا و گریه های گاه گاه من

نیستی و بی تو تهمتی به نام عقل

چون گلوله ای نشسته بر شقیقه گاه من

من نگفته ام شبیه آخرین نگاه تو

تو نگفته ای شبیه اولین گناه من

پشت میله های حبس مانده ای و بر تنت

جامه ای است رنگ شعر های راه راه من

شمع نیستی ولی به شوق چشم های تو

می پرند بال های خسته گِرد آه من

کاشکی بیاید او که رنگ چشمهای توست

تا که وا شود سپیده در شب سیاه من

سیب ها شکوفه می دهند اگر چه دیر

سرخ گونه های توست نازنین، گواه من


محمدحسین بهرامیان





آتش ادای رقص مرا در می آورد

می رقصد و دوباره ادا در می آورد

کبریت می زند شب پاییزی مرا

از خش خش نسیم صدا در می آورد

گاهی مرا به شوق، به شادی، به هر چه سیب

گاهی به یاد خنده ی مادر می آورد

این تیک تاک پیر که آواز گام اوست

 ما را ز بهت ثانیه ها در می آورد

فردا همین قبیله پُر های و هوی اشک

 پیش تو چشمهای مرا در می آورد

هر شب کسی دو دست نه، دو خواهش عجیب

 از آستین خیس دعا در می آورد

یک لحظه بعد باز همین اشتهای پیر

سر از میان شانه ی ما در می آورد

این دوره گرد پیر که مرگ است نام او

هرجا که شد دلی ز عزا در می آورد

یک لقمه نان سیر گدا هر کجا که شد

از سفره های نان و نوا در می آورد

مثل سکانس آخر یک ماجرا شبی

سر از پلاک خانه ما در می آورد


محمدحسین بهرامیان






من کیستم؟ من کیستم؟  مردی هراسان از خودم

هر لحظه بر می خیزم، از خوابی پریشان، از خودم

در بی نشانی های خود دنبال من بودم ولی

بی پرسه دور افتاده ام  چندین خیابان از خودم

تا چشم می بندم جهان در سایه پنهان می شود

من چشم پوشی می کنم اینگونه آسان از خودم

من چشم پوشی می کنم اینگونه آسان از تو  و ...

از درد های ساده ی پیدا و پنهان از خودم

آهو تویی، صحرا منم، اما دلم آرام نیست

گاهی گریزان از تو و گاهی گریزان از خودم

آهی فرو می ریزم از پس لرزه های پلک هات

می سازم از هر ناگهان، یک نام ویران از خودم

من خواب دیدم آسمان دارد زمینم می زند

یک دودمان برخاستم افتان و خیزان از خودم

عمری من بد کیش را تا حیرت آیینه ای

آوردم و هی ساختم یک نا مسلمان از خودم

دیگر مپرس از من نشان، در بی نشانی ها گمم

دیگر نمی دانم جز این، چندین و چندان از خودم

بارانم و می خواستم در ناله پیدایم کنی

ردّی اگر نگذاشتم در این بیابان از خودم

عمری نفس فرسوده ام در زیر بار زندگی

با مرگ می گیرم ولی یک روز تاوان از خودم

باید مرا راهی کنی با آیه های اشک خود

یک روز باید بگذرم از زیر قرآن از خودم

من دور خواهم شد شبی، از بغض سرد ایستگاه

یک نرمه باران از تو و  چندین زمستان از خودم

موجی وزید از هرچه هیچ، آب از سر دریا گذشت

بگذار من هم بگذرم اینگونه آسان از خودم


محمدحسین بهرامیان






نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگِ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم  گفته، هم  نا گفته ام را پس بگیرم

کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

ای تلخ شیرین شوخ تند! ای مرگ! بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر!

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم

***

در قاب عکسی کهنه، مادر چشم در راه

تا ماه را طوقی از اطلس بگیرم

کو دستمال خیس اشک ای روح باران؟

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم


محمدحسین بهرامیان





مرگ یک هیچ بزرگ است و دنیا همه هیچ

من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینه لبریز جهان من و توست

پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلم چه نشان می گیری؟

گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منی از همه ی همهمه ها دور ولی

قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم

چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

منِ محکومِ به من، داد به کوه آوردم

هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند

از تو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی منِ از حسرت رویت دلتنگ

منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحه تقدیر دو دستم پر پوچ

دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بی تو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک

هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"

ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ

***

زندگی، یک شبِ بی شادیِ یکسر کابوس

کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ


محمدحسین بهرامیان






گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی


محمدحسین بهرامیان





دکتر محمد حسین بهرامیان در سال ۱۳۴۸ از پدر و مادری ایلیاتی چشم به دنیا گشود.دوران تحصیلات ابتدایی را درارسنجان زادگاه همیشه سبز گذرانید و سالها ی پس از آن به علت شغل پدر در شهرستان فسا ساکن شد و دوران مختلف تحصیل را در این شهر پشت سر گذاشت.

 

استاد بهرامیان تحصیلات عالی را تا مقطع دکتری در رشته زبان و ادبیات فارسی ادامه داد و هم اکنون عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان می باشد.

آثار ادبی و هنری که تا کنون از این شاعر برجسته به چاپ رسیده است:

۱-مجموعه ی چهار جلدی "خلاصه ی خوبی ها"

2- مجموعه شعر این وصله ها به ماه نمی چسبد

۳-مجموعه ی سه جلدی"حنجره های ملکوت"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.