شهاب مقربین (زاده ۱۳۳۳ خورشیدی) شاعر معاصر ایرانی است . او به همراه حافظ موسوی و شمس لنگرودی مدیر انتشارات آهنگ دیگر میباشد . در سال ۱۳۳۳ در اصفهان متولد شد و سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز کرد . از او پنج مجموعه شعر چاپ شده و دو مجموعه نیز آماده چاپ دارد . کتاب رویاهای کاغذی ام نیز در برگیرنده گزیده شعرهای اوست . کتاب کنار جاده بنفش کودکی ام را دیدم جایزه شعر کارنامه را از آن خود کرد
زمستان بود
یخ زده بودیم
آتشی روشن کردیم
برف را سوزاندیم
باد را آتش زدیم
از گرمی سرمست شدیم
یا از مستی سرگرم
شالی که گرم مان می کرد
به باد دادیم
نمی دانستیم
باد شعله ور می رفت
تا بهارمان را
به آتش کشد
شهاب مقربین
ای کاش درخت بودم
زبانم زبانِ سکوت بود
تا سکوت تو را می فهمیدم
مثل زبان گنجشکی تنها
که حرف پاییز را فهمیده است
شاید که راه نجات
غرق شدن در دریا باشد
ساحل دور نیست
اما کسی
انتظار نمی کشد
شهاب مقربین
گوشی را بردار
دارد دلم زنگ میزند
از آهن نیست اما
در هوای تو
خیس از بارانی که میدانی از آسمان ِ کجا باریدهاست
دارد زنگ میزند
گوش کن
چگونه از همیشه بلندتر
مانند طنینِ یک فریاد
صدای زنگ پیچیده در اتاقت
دلم دارد زنگ میزند
گوشی را بردار
پس بهتر است سکوت کنیم
حرف زدن آزار میدهد آدمها را
حرف زدن آسیب میرساند به دوستی
پس بهتر است
یک دقیقه سکوت کنیم
به احترام دوستی آدمها
پشت این پرده
میدانستم چیزی هست
میدیدم تکان میخورد
میدیدم قلبش موج برمیدارد
نمیدانستم
وحشتناکتر از هر چیزی میتواند باشد
چیزی که
میبینی
نیست
شهاب مقربین
بادکنکی که دل کودکیام
هوایش کرده بود
امروز ترکید
شهاب مقربین
این همه شعر نوشتم
آنچه میخواستم نشد
زمزمه کردم ورد خواندم فریاد کشیدم
نشد آنچه میخواستم
پاره کردم آتش زدم دوباره نوشتم
نشد
تو چیز دیگری بودی
بگو تو را که نوشت
که سرنوشت مرا
کاغذی سیاه کرد
هزار سطر نوشتم و خط زدم
بیگمان اینها را هم خط خواهم زد
بی فایده ست
حتا به کلمات نمیتوان اعتماد کرد
کلماتی که دوستشان میداری
خسته شدم
خودتان خط بزنید
شهاب مقربین
مراقب باشید
همه چیز تاریخ مصرف دارد
شیر
پنیر
دوغ
دوست
کشک
و این شعر
...
فردا شعر تازهای خواهم نوشت
شهاب مقربین
گاهی باید از خانه گریخت
به کوچه
خیابان
پارک
و در خود فرو رفت
گاهی باید از خود گریخت
به جادههای مهآلود
خانههای موهوم
خیال او
که تو را از خود کردهاست
که تو را بی خود کردهاست
گاهی باید از او گریخت
به کجا
شهاب مقربین
خیره به انتهای کوچه چشم دوختم
سر قرار
سایهی درخت بود
و گنجشکی بیقراری میکرد
شهاب مقربین
بردن
یا باختن
برگی نمانده است
چرا پاییز
دست برنمیدارد
شهاب مقربین
آسمان برقی زد
و من به لحظهای همه چیز را فهمیدم
بازگو نمیتوانم کرد
جز با زبان این باران
شهاب مقربین
میپرسم چرا چرا چرا
و صورتم را در دستهایم پنهان میکنم
چرا این دستها
نتوانستند کاری کنند
جز پنهان کردنِ صورتم
شهاب مقربین
آسمان آبی
بهار سبز
چرا مداد من سیاه مینویسد
شهاب مقربین
آنقدر خلاف موج شنا خواهم کرد
تا رودخانه مسیرش را عوض کند
یا غرق شوم
در خوابی
که برای تو دیدهام
شهاب مقربین
ساعت خوابیده است
خواب میبیند
عقربهها به هم رسیدهاند و
آراماند
شهاب مقربین
از روزی
به دامن روزی دیگر میگریزیم
و آن که پناهمان دادهاست
سر در پیمان میگذارد
نقابی که داشتم
برداشتم
پشتِ نقاب
کسی ماندهاست
نمیبیند
نمیگوید
نمیداند
نمیپرسد
نمیخواهد
پشتِ نقاب
کسی ماندهاست
نمیماند
شهاب مقربین
بیهودهاست
جلو نمیرویم
دور خود میچرخیم
این را عقربههای ساعت هم تأیید میکنند
برای خندیدن
هنوز راههای زیادی پیدا میشود
میتوانی جلوی آینه بایستی و
برای خودت شکلک دربیاوری
(این کار فقط یکبار خندهدار است)
میتوانی بنشینی و
حماقتهای زندگیات را
یکی یکی پیش رو بگذاری و بشماری
(این خندههای بیشماری را در پی خواهد داشت
اگرچه کمی تلخ)
یا اگر هیچیک میسر نشد
بیدلیل بلند شو بلند
قاه قاه بخند
(قهقهههای هیستریک هم
گاهی گرهی را باز میکنند
بگذار بگویند دیوانهای
وقتیکه دیوانگی
تنها مجالِ توست برای خندیدن)
اگر باز نشد
روی میز
دستهایت را به هم حلقه کن
پیشانیت را روی انگشتهای درهم فرورفتهات بگذار
و زار زار گریه کن
آنقدر گریه کن
تا گریهها تمام شوند
حتماً دیگر در تو جایی باز خواهد شد
برای یک لبخند
شهاب مقربین
پا به پا میکنی
خستهای
اما باید بروی
میدانی که
بزرگترین سفر زندگیات را هم
زمانی خواهی رفت
که از همیشه خستهتری
شهاب مقربین
دیوارها راستاند
درها دروغ میگویند
به درونت میکشند و
میبرند
به سمت دیگر دیوار
دیوارها دیوانه میکنند
درها در به در
شهاب مقربین